<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بوی بارون</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/</link>
<description>مادری که از زندگی روزمره می نویسد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 10 Jul 2008 20:30:42 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>چقدر گرد و خاک اینجا را گرفته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم روزای آخر بارداری را میگذرونم و خیلی بی حوصله و تنبلم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان و بابا اینجا هستند. مادرم با اینکه بنده خدا سن کمی هم نداره(۶۹ سال) خیلی کمک حالمه. برعکسش بابامه که اصلا از لحاظ فکری باهاش تفاهم ندارم و دائما تو مخمه!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی بده که آدم یکی مثل پدر و مادرش را از طرفی دوست داشته باشه و از طرفی هم دائما ازشون دلگیر باشه.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هوا هم اینروزا همه اش بارونیه انگار نه انگار تابستونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب غرغر هام تموم شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;برم دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستای گلم برام دعا کنید این روزای آخر همه چی خوب پیش بره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; من هم برای همگی تون تعطیلات تابستونی خوبی آرزو می کنم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 20:30:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پراکنده گویی</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* خدا را شکر با اینکه تو کشور غریب زندگی می کنم آدم های خوب دور و برم زیادند که در لحظه های درماندگی کمکم کنند. امروز باید نیکی را به یک زمین ورزشی اون سر شهر می بردم(با دوچرخه رفتیم) که تا اونجا نفسم برید و مادر یکی از بچه ها وقتی قیافه خسته و وا رفته من را دید بهم گفت بعد از ظهر نمی خواد برم و اون نیکی را هم بر می گردونه خونه. از حق هم نگذرم که تا به حال هر کمک و یا پیشنهاد کمکی هم بوده از طرف خارجی ها بوده و نه خود هلندی ها. باز دم خود خارجی مون گرم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* تا حالا به تیتراژ آغاز یا پایان سریال های ایرانی دقت کردید؟ لطفا این بار یه نگاهی بکنید و ببینید چقدر فامیلی های یک جور می بینید. مثلا نوشته تهیه کننده  اکبر صفدرخانی تدوین اصغر صفدرخانی گریم غلام صفدرخانی و...حالا تازه به اینا اضافه کنید کسانی را که با هم فامیلند ولی نام فامیل مشترک  ندارند. مثل پسرخاله و دختر دایی و داماد عمو و عروس عمه و الی آخر. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این نشون میده  تو ایران برای تصاحب یک شغل اونهم از نوع دولتی روابط فامیلی نقشی بسیار پر رنگ تر از دوره کاری دیدن و استعداد و تخصص و کار آمدی داشتن داره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برادر همسرم زمانی که در ایران بود دانشجوی صدا و سیما بود. شما فکر کنید اگر او در ایران مانده بود الان من و همسرم و کلی دیگه از فک و فامیل هم تو صدا و سیما کار می کردیم. بعد مثلا تصور کنید من کارگردان یکی از همین سریال های آب دوغ خیاری می شدم وای خدا چقدر اون موقع شما به من دری وری می گفتید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* جوک روز: پرزیدنت کشورمون فرمودند:&lt;STRONG&gt;براي توزيع عادلانه مواد غذايي در جهان راهکار داريم، ایرنا&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* این روزا و هفته های آخر چقدر دیر می گذره. حسابی خسته و کلافه ام و شبا اصلا خواب ندارم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Jun 2008 09:43:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زایمان اول من</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>وای که من چقدر تنبلم نه؟؟؟؟؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش درد بالای شکم همچنان پابرجاست و نشستن پشت کامپیوتر را مشکل می کنه و من الان هم با وضعیت نیمه خوابیده!! در حال نوشتنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قول داده بودم از زایمان اولم بنویسم. این شما و این ماجرای زایمان در حالت بریچ من:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز ۱۴ فوریه سال ۲۰۰۰ بود و من هنوز ۲۵ روز تا تاریخی که احتمالا زایمانم بود وقت داشتم. چند روز قبل این تاریخ پیش ماما بودم و اون چون به وضعیت قرار گرفتن بچه در شکم شک داشت برای یک هفته بعد برام وقت سونوگرافی گذاشت که دیگه به اون جاها نرسیدم و روز ۱۴ فوریه با همسرم به خرید رفتیم و از جمله یک لامپ(لوستر) برای اتاق بچه خریدیم. اون روز من خیلی راه رفته بودم ولی اصلا هم احساس خستگی نمی کردم یعنی کلا بارداری اولم مشکل خاصی نداشتم. شاید چون جوون تر بودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون روز وقتی به خونه رسیدیم همسرم سعی کرد لامپ مورد نظر را وصل کنه و من هم وردستش ایستادم تا اگه وسیله ای لازم داره بهش بدهم. تو همین اوضاع احساس کردم رده ای آب از پاهام سرازیر شده خیلی تعجب کردم و نمی دونستم چیکار کنم. این وضغیت ادامه داشت و به ماما تلفن زدیم که سریع خودش را به خونه رسوند و بعد از معاینه گفت همین الان باید به بیمارستان برید. ساعت ۸ شب بود و من هیچ دردی هم نداشتم. با خودم فکر کردم تو بیمارستان یک معاینه میشم و بر می گردم خونه ولی اینطور نبود، چون دکتر گفت کیسه آب پاره شده و سونوگرافی هم کرد و دیدیم بعله نیکی خانوم ما نچرخیده و باسن مبارکش سمت پایینه. منو به بخش فرستادند و گفتند باید بمونی تا دردهات شروع بشه! اصلا انگار نه انگار که بچه تو وضعیت بریچه! خلاصه اون شب تا ساعت ۱۲ درد خاصی نداشتم ولی از اون به بعد کمی درد شروع شد و در ساعت ۲ نیمه شب خیلی شدید شد و پرستار بهم گفت می تونم تلفن بزنم همسرم بیاد بیمارستان. آخه قبلش بهش گفته بودند می تونی بری خونه فعلا که خبری نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی خوام با بازگویی دردهام دیگران را از زایمان طبیعی بترسونم ولی خوب خدایی خیلی درد کشیدم و خیلی التماس کردم که منو سزارین کنید ولی هیچکس گوش نمی کرد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;و همه دکترها اعتقاد داشتند که زایمان من می تونه خیلی خوب و به صورت طبیعی انجام بشه. ساعت ۴-۵ صبح بود و من از درد به خودم می پیچیدم و دکتر کشیک که می خواست بره خونه اومد بهم سر زد و من دستش را گرفته بودم و ول نمی کردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;و با التماس بهش می گفتم منو سزارین کنید، اونم به زور&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt; دستش را از دست من بیرون کشید و گفت هیچ مشکلی پیش نمی یاد و رفت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اون ساعت به بعد هم مرتب پرستارها می اومدند و باز شدن دهانه رحم را چک می کردند که خیلی به کندی و انگار میلیمتر به میلیمتر باز می شد.. از ساعت ۱۰ به بعد بود که فاصله دردها کم شده بود و تقریبا به ۵ دقیقه رسیده بود. دیگه کم کم چشممون به جمال دکتر روشن شد و مرحله زور زدن و زایمان شروع شد و در ساعت ۱۱. ۱۱ دقیقه صبح یک روز آفتابی زیبا(۲۶ بهمن) نیکی دختر نازنین ما با باسن مبارک واقعا پا به این دنیا گذاشت. اولین چیزی که منتظرش بودم صدای گریه بود ولی اون گریه نکرد . برای لحظه ای بچه را روی شکم من گذاشتند(برای همه اینکار را می کنند) و بعد از بریدن بند ناف بچه را به اتاقی دیگر بردند و با دستگاه دهان و مجرای تنفسش را تمیز کردند و بعد ما تازه صدای گریه را هم شنیدیم. بعد از اون هم وزنش کردند که ۲۹۲۰ گرم بود و دوباره پیش من آوردنش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیکی کوچولو بعد از اون زایمان طاقت فرسا مثل مامانش خیلی خسته بود و به زودی خوابش برد و من هم بعد از دوش گرفتن به خواب عمیقی فرو رفتم و تا ساعت ۵ بعد از ظهر هر دومون بیهوش بودیم. اون شب را در بیمارستان موندیم و فرداش بهمون اجازه مرخصی دادند و خدا را شکر بچه هیچ مشکلی نداشت.(با توجه با اینکه قبل هفته ۳۷ متولد شده بود).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا می خواستم بگم غرض از نوشتن متن بالا بیشتر این بود که بگم من امروز خیلی خوشحالم که زایمان به صورت طبیعی انجام شد. درسته که حیلی درد کشیدم ولی این دردها واقعا زود فراموش میشه وگرنه که مادر بزرگ های ما چطوری بدون هیچ امکاناتی ۷-۸ تا بچه می زاییدند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; امروزه تو ایران زایمان طبیعی کمتر انجام میشه و اونم به نظر من به خاطر تنبلی خود دکترهاست که خودشون را با یک سزارین کوتاه مدت راحت می کنند و در عوض طعم مادر شدن به صورت طبیعی را از یک زن می گیرند و از طرفی دردها و عوارض یک جراحی را هم بهش تحمیل می کنند. به نظر من اگر کسی واقعا مشکل خاصی نداره بهتره زایمان طبیعی را انتخاب کنه و ببینه که واقعا دوران نقاهت کمتری داره و هم اینکه برای مادر لذت بخشه که با نیرو و اراده خودش بچه ای را به دنیا بیاره. اونم به وقتش نه مثل سزارین که برات یک تاریخی را مشخص می کنند و میگن بیا بزا!    &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 May 2008 10:47:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره یک شب ماندن در بیمارستان</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>بالاخره غیبت صغرا به پایان رسید و من اومدم دو کلمه وراجی کنم و برم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینروزا هوای اینجا انقدر خوبه که اصلا دلت نمی خواد تو خونه بمونی. روزا ۲۵-۲۶ درجه و شبا هم ۱۰-۱۲ درجه که البته شب هنوز کمی سرده برای بیرون بودن. مطمئنم اگر هوای هلند همیشه اینجوری بود هیچ وقت هیچ حارجی و یا حتی هلندی هوس ترک این کشور را نمی کرد. ولی خوب این روزا بسیار کوتاه و کمند و تقریبا چند هفته ای بیشتر نیستند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته پیش و تو همین روزای خوش آب و هوا به بیمارستان رفتم تا اکو دوم و آزمایش خون دیگری انجام بدهم. بلاخره دکتر خانواده دید کاری ازش بر نمی یاد و منو به بیمارستان پیش دکتر داخلی فرستاد. اگر فکر می کنید دکتر داخلی من را ویزیت کرد سخت در اشتباهید!! به محض ورود یک پرستار اومد فشارم را اندازه گرفت که مثل همیشه عالی بود ۱۱۰/۶۵ . بعدش باید منتظر می شدم تا یک جوجه انترن بیاد و هزار تا سوال از سوابق بیماری ها و خانواده و جد و آبادم بپرسه و توی یک فرم پر کنه و ببره پیش دکتر داخلی. این خانم انترن جوان من را معاینه هم کرد و بعد نوبت یک انترن دیگه شد که اون هم یک آقای بسیار جوان و البته بسیار خوش تیپ و قیافه هم بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt; و این باعث می شد تا درد کمتری اون لحظه احساس کنی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;. بعد از یکی دو ساعت که اینا مشق هاشون را برده بودند به آقا معلم نشون بدهند دوتایی با هم اومدند پیش من و گفتند باید برای انجام اکو و آزماش های دیگه شب را در بیمارستان بمونم. من که اصلا فکرش را نمی کردم اونجا بمونم خیلی حالم گرفته شد و خلاصه به زور منو روی ویلچر! نشوندند و به بخش داخلی در طبقه چهارم بردند. وقتی وارد اتاق شدم با صحنه ای بدیع مواجه شدم، اتاقی شش تحته که پنج تا از تحت هاش را پیرمرد و پیرزن های بالای ۸۰ سال اشغال کرده بودند. با خودم فکر کردم عیبی نداره و یک شبه و من فردا میرم خونه. نیکی از همون لحظه شروع کرد آبغوره گرفتن و فین فین کردن که من بدون تو چیکار کنم و... خلاصه بعد رفتن بر و بچ دوباره یک پرستار اومد فشارم را گرفت و رفت. تخت بغلیم یک پیرمردی بود که دائم بلند بلند با تخت بغلیش حرف میزد و انگار نه انگار که ساعت ۱۱ شبه. برای بقیه هم که پیر بودند و احتمالا گوشهاشون چیزی نمی شنید انگار مسئله ای نبود. تخت من خوشبختانه کنار پنجره بود و من می تونستم از اونجا چراغ ساختمون های روبروی بیمارستان را ببینم که یکی یکی خاموش می شد. خیلی خسته بودم و تا چشم هام گرم می شد که بخوابم یک صدای وحشتناک عطسه منو از جا می پروند. خانم مسن تحت روبرویی انگار مشکل ادرار داشت و تا خود صبح با واکرش بین توالت و تخت قدم میزد و هر بار هم در توالت و در اتاق را محکم به هم می کوبید!! یکی دیگه از آقایون هم تا صبح سرفه های بلند می کرد و با هر سرفه بادی صدا دار هم ازش خارج می شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;. تو اون بلبشو حساب کنید من تا صبح چه مصیبتی کشیدم. باور می کنید صبح که هوا روشن شد و همه شون بیدار شدند دیگه هیچ صدایی از کسی در نمی اومد؟  خلاصه صبح را با کسلی و چشم های گود افتاده شروع کردم و ساعت ۱ بعد از ظهر دوباره رفتم اکو که بازم هیچ مورد خاصی در کیسه صفرا و همین طور کلیه ها و کبد دیده نشد. آزمایش خونم کمی عفونت را نشون می داد که نفهمیدند چیه!! و فقط با ۳۰ عدد قرص معده به این بهانه که همه اینا مال معده است من را به خانه فرستادند. قرص های معده را چند روزی خوردم ولی وقتی دیدم اثر نداره ولش کردم. درد من اصلا در معده نیست و نمی دونم چرا باید قرص معده بخورم. خلاصه که درد همچنان ادامه داره ولی من تصمیم دارم باهاش کنار بیام تا ببینم بعد زایمان چی میشه. از تصور اینکه بخوام یک شب دیگه تو اون اتاق ۶ تخته بخوابم دردم کمی آروم میشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز قبل هم پیش ماما بودم که گفت همه چیز خوبه. ازم خون گرفت تا ببینه در خونم پادتن ضد ارهاش مثبت هست یا نه؟ آهنم را هم ااندازه گرفت و گفت خوبه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من برم یه خورده آفتاب واسه روزای ابری و سرد پیش رو ذخیره کنم. امیدورام خواننده ها و دوستان اینجا هم هر کجای دنیا که هستید از این روزای قشنگ بهاری لذت ببرید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 May 2008 12:00:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیمه درمانی در هلند</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>* الان که حالم بهتره گفتم بیام دو کلمه بنویسم. دو روز پیش رفتم بیمارستان آزمایش خون دادم حالا نتیجه اش فردا مشخص میشه. تو پست قبلی که درباره سیستم بد درمانی در هلند گفتم باید توضیح بدهم که در هلند همه افراد اجباری بیمه هستند و باز هم همه افراد یک پزشک خانودگی دارند که هر بیماری براشون پیش میاد(فرقی نمی کنه)مجبورند با دکتر خانودگی قرار بگذارند و  در صورتی که اون تشخیص بده که کاری از دستش بر نمی یاد نامه ای به بیمار میده و اون را بیمارستان و نزد پزشک متخصص می فرسته که خوب معمولا چنین چیزی کمتر پیش میاد و یا بعد از مدت زیادی درمان های بی نتیجه دکتر مجبور میشه بگه کار دیگه ای از دستش بر نمی یاد و بفرسته پیش متخصص. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا در مورد من هم همین قضیه پیش اومده و من الان ۴ هفته است که میرم پیش دکتر خانواده و مشکلم را مطرح می کنم و هر بار درمان جدیدی می شوم. دفعه اول من را برای اکو (کیسه صفرا) به بیمارستان فرستاد که در اکو گفتند چیزی دیده نشده و بعد که من گفتم دردم ادامه داره بهم پودری گیاهی داد و گفت شاید به روده هایت مربوط باشد! این پودر ضرری برای دوران بارداری نداره و روده ها را نرم می کنه. یک هفته هم پودر را مصرف کردم خوب نشدم بعد بهم یک شربت اسید معده هم داد و گفت شاید مال معده ات باشه!! چون من تو حرفام از دهنم پرید و گفتم بعضی وقتا کمی هم سوزش سر معده دارم که خوب این مورد برای بسیاری از زنان در دوران بارداری پیش میاد(به خاطر فشار رحم). وقتی بهش میگم آخه من سمت راست شکمم درد می کنه و نه سمت معده میگه باشه می تونه به هم ربط داشته باشه. خلاصه که این رفت و آمد ها فعلا ادامه داره و من هر روز و بلافاصه بعد از خوردن وعده غذاییم دردم شروع میشه که شب ها بعد شام دیگه بی نهایت درد دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بدی سیستم درمانی هلند را گفتم خوبی اش را هم بگویم و اون اینکه بر خلاف ایران و یا آمریکا و کانادا بیمه بخش زیادی از هزینه های درمانی را متقبل میشه. البته اینجا در سال های قبل خیلی بهتر هم بود و بیمه ها تقریبا صدر در صد افراد را پوشش می دادند. مثلا همسرم حدود ۱۰ سال پیش دیسک کمرش را عمل کرد و ما یک سنت هم پرداخت نکردیم. همه هزینه ها شامل جراحی و دارو و فیزیوتراپی را بیمه پرداخت کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از دوستانم که می خواد تا چند وقت دیگه به کانادا مهاجرت کنه هی امروز و فردا می کنه و بعد خودش بهم گفت چون دو تا عمل جراحی پر خرج داره و هزینه ها در کانادا زیاده، می خواد اول این دو عمل جراحی را در اینجا انجام بده و بعد با خیال راحت مهاجرت کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* حال نی نی خوبه و مدام در حال لگد زدنه هفته دیگه باید برم آمپول روگام بزنم چون گروه خونی ام منفی است. هنوز در مورد اسم بچه به هیچ نتیجه ای نرسیدیم. به همسرم میگم خوبه حالا بچه دوممونه و اسم کم آوردیم! ولی خوب خدایی اسم پسر انتخاب کردن انگار سخت تره. من خودم همیشه اسم رامتین را دوست داشتم ولی نمی دونم چرا همسرم اصلا از این اسم خوشش نمی یاد. بیشتر اسم هایی مد نظرشه که اینجا هم کاربرد داشته باشه که من خودم لزومی به اینکار نمی بینم و فقط در این حد که اسم ساده و قابل تلفظ باشه برایم کفایت می کنه. اسم هایی هم که همسرم تا حالا پیشنهاد داده سام و نیک بوده که من با هر دوتاش مخالف بودم چون به نظرم خیلی خیلی کوتاه میاد. نیکی از دومی یعنی نیک خوشش اومده و اصرار داره همین خوبه. حالا تصور کنید همسرم راه میره تو خونه میگه: سام چطوره؟ من هم میگم رامتین خوبه و نیکی از اون ور داد میزنه نهههههههههههههههههه نییییییییییییییییییییییییییییییییییییییک&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Apr 2008 09:16:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ادامه مطلب قبلی(غرولند)</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>خیلی حرفها دارم که اینجا بنویسم ولی این درد لعنتی که تو پست قبل گفتم امانم را بریده و اصلا نمی تونم پشت کامپیوتر بنشینم. مثل الان که جونم داره بالا میاد از درد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا میرم آزمایش خون ..دعا کنید بفهمند مشکل چیه و من راحت بشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سیستم درمانی هلند خیلی مسخره هست و من هنوز بعد از یک ماه نتونستم پیش متخصص برم. اگر حالم خوب شد میام قشنگ توضیح میدم ولی حالا....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای همه تون آرزوی سلامتی دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Apr 2008 20:29:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمی غرولند!</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>* مدتیه درد شدیدی در قسمت راست و بالای شکم احساس حس کنم که این درد بعد از ظهر ها و شب بعد از خوردن شام شدت پیدا می کنه و گاه طاقت فرسا میشه. اوایل فکر می کردم به خاطر بزرگتر شدن رحم و فشار به سایر اعضا داخلی باشه ولی بعد متوجه شدم این درد فقط در یک ناحیه به خصوص هست. چند روز پیش هم پیش دکتر خانوادگی بودم و او معاینه کرد و گفت احتمالا سنگ کیسه صفراست و باید برای اطمینان سونوگرافی کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا وقت سونوگرافیم سه شنبه این هفته است و من همچنان شب ها درد دارم و با درد به رختخواب می روم. نمی دونم اگر واقعا سنگ کیسه صفرا باشه می خوان چیکارش کنند. خلاصه که تو این هیر و ویر همین یکی رو کم داشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خاطر همین درد کذایی پشت کامپیوتر نشستن هم برام خیلی مشکل شده و سعی می کنم بیشتر راه برم و یا دراز بکشم تا کمتر درد را احساس کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* فردا مامان و بابام می خوان برن سفارت هلند و درخواست ویزا کنند تا برای زایمانم اینجا باشند. امیدوارم زود بهشون جواب بدهند و اذیتمون نکنند. آخه سفارت هلند خیلی قرتی بازی داره برای ویزا دادن. از طرفی هم شنیدم دیروز به خاطر فیلم ضد اسلام خیرت ویلدرز نماینده مجلس هلند در تهران و جلوی سفارت هلند تظاهرات بوده. خلاصه که بدشانسی پشت بدشانسی داره میاد.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Apr 2008 21:47:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنبلی این روزا..</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>نمی دونم ننوشتن در اینجا را به حساب تنبلی بگذارم یا اینکه هنوز این وبلاگ برام حالتی غریب داره. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال من ۵ سال در جای دیگه ای می نوشتم و اونجا برام دوست داشتنی شده بود و به نوعی بهش احساس وابستگی داشتم که متاسفانه نتوستم به این روند ادامه بدهم و مجبور به اسباب کشی به خونه جدید شدم. درست مثل موقع هایی که آدم یه همسایه بد داره و سالها تحملش می کنه ولی یه روزی دیگه طاقتش طاق میشه و ترجیح میده از اون خونه و محله دوست داشتنی اش دست بکشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از طرفی تنبلی دوران بارداری هم مزید بر علته. چراکه این تنبلی خودش را در تمام مسائل زندگی داره نشون میده. از شیشه هایی که ماه هاست پاک نشده و به خودم هربار امید میدم که اگه تمیزشون کنم بارون میزنه همه چی را خراب می کنه و از گرد و خاکی که تمام وسایل منزل را گرفته، کاغذها و نامه هایی که باید دسته بندی بشن، بالکن خونه که باید تمیز بشه و گل و گلکاری و گلدون هایی که بی صبرانه منتظر عوض شدن خاکشون هستند و کلی کارای عقب مونده دیگه که اگر اسم نبرم سنگین ترم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم تنبلی یاد بعضی خرافاتی که مردم درباره زن باردار میگن افتادم و بعضی وقتا شک می کنم که نکنه درسته. در مورد تنبلی نمیدونم میگن بچه پسر میشه یا دختر ولی اگر گفتن پسر که گل گفتن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;. چون من سر بارداری اولم خیلی زبر و زرنگ بودم و اصلا ثانیه ای نمی نشستم و حتی در هفته های آخر شیشه پاک می کردم و حالا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دیگه اینکه یادمه تو ایران میگفتن اگر ترشی بخوری بچه دختره و شیرینی بخوری بچه پسره. در مورد من البته این قضیه کاملا برعکس بود و من اینبار قبل از اینکه جنسیت بچه را هم بدانم علاقه زیادی به خوردن ترشی جات داشتم و در مدت ویارم کلی قره قوروت و لواشک و تمر هندی و آلوچه خوردم. حالا حساب کنید بچه مون با این آت و آشغال هایی که من خوردم چه شکلی خواهد شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب من برم که امروز خیلی انرژی استفاده کردم!! ولی به زودی برمی گردم و قول میدم که دیگه انقده تنبل نباشم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Mar 2008 09:19:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو مبارک</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>       &lt;IMG src=&quot;http://booyebaroon.persiangig.com/image/spring-tulips.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                    &lt;FONT size=5&gt;  &lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt; &lt;FONT color=#00cc00&gt;هر&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;رو&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;زت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;ا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;ن &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;نو&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;رو&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;ز&lt;/FONT&gt;             &lt;FONT color=#006600&gt;نو&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;رو&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff6633&gt;زتا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;ن &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#6600cc&gt;پی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt;رو&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;ز&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;       &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Mar 2008 16:45:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعطیلی مدارس </title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>تو خبرها خوندم به دلیل شمارش آرا انتخابات در ایران، کلیه مدارس امروز تعطیل است و بعد این شکلی شدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه گ.. به شقییه چه ربطی می تونه داشته باشه؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Mar 2008 10:12:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
