<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بوی بارون</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/</link>
<description>مادری که از زندگی روزمره می نویسد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 09:45:33 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>معرفی کتاب بچه ها</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden&quot; src=&quot;http://foto-uploaden.nl/img/6/pzrwugh.jpg&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;*ییپ و یانکه&lt;/STRONG&gt; نام دو شخصیت و همینطور کتاب کودک در اینجا هست. نویسنده این سری کتاب های بسیار جالب و خواندنی برای بچه ها  &lt;A href=&quot;http://www.annie-mg.com/default.asp?path=xgnstjgk&quot; target=_blank&gt;آنی ام خی اشمیت&lt;/A&gt; است. با اینکه سالها از نوشتن ماجراهای ییپ و یانکه گذشته ولی با خوندن این کتاب برای بچه ها اصلا گذشت این زمان طولانی را احساس نمی کنید. در ویکی پدیای هلندی آن نوشته شده که بسیاری از ماجرا های کتاب برای پسر نویسنده یعنی خانم اشمیت اتفاق می ا فتاده و شخصین ییپ شبیه این شخصیته و یانکه نیز در واقع شخصیت دختر همسایه همبازی پسر او &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوده. جالبه نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی گوگل من یک ترجمه فارسی اش را پیدا کردم ولی نمی دونم به درد بخور هست یا نه؟ ترجمه سیمین رفعتی و چاپ همین امسال هم هست. از نشر نی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                  &lt;IMG alt=&quot;gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden&quot; src=&quot;http://foto-uploaden.nl/img/4/3pm0kp0.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من این کتاب را تا ۸ سالگی برای نیکی می خوندم ولی بعدا دیگه براش جالب نبود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                 ********************************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*اگر سلامتی بچه هاتون براتون مهمه لینک زیر را بخونید..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;&lt;A href=&quot;http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=182208&quot; target=_blank&gt;مشخصات گروه دوم کالاهاي وارداتي فاقد کيفيت و استاندارد لازم از سوی سازمان توسعه تجارت اعلام شد&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خوشبختانه اروپا و امریکا استانداردهای خودشون را برای ورود کالای چینی دارند و هر چیزی به راحتی به بازار راه پیدا نمی کنه و اگر هم پیدا کرد و ضرر و زیانش معلوم شد خیلی زود از فروشگاه ها جمع میشه و پول مردم را هم بر می گردونند..مثلا دو سه سال پیش یادمه یک اسباب بازی تو فروشگاه ها بود که گفتند مواد تشکیل دهنده اش بیش از حد مجاز یک ماده شیمیایی داشت و سریع جمع شد. تو ایران این امکان متاسفانه وجود نداره و خوبه که خود خانواده ها بهش اهمیت بدهند و هر اساب بازی را به صرف زیبایی و یا ارزان بودن برای بچه هاشون نخرند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 09:45:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این رژیم یا اون رژیم؟</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden&quot; src=&quot;http://foto-uploaden.nl/img/0/9evmo1z.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام عصر پاییزیتون به خیر..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می بینم تو پست قبلی علاقمندان به رژیم(نه اون رژیم!) زیادن..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://man-va-atkins.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; آدرس وبلاگ منه..من با روش اتکینز رژیم گرفتم و فعلا هم از روند کاهش وزنم راضیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم کی ولی یه بنده خدایی تو این اوضاع کشمشی ایران عرض کرده بودند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;اگر می خواهید لاغر شوید لازم نیست رژیم بگیرید کافی ست رژیم شما را بگیرد.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عجب سخن نغزی..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم بگم نمیرم از نگفتن..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الهی بشکنه دست اون آدم  های خودفروش و خود فروخته ای که پریروز تو خیابون عباس آباد با باتوم تو گردن و دست و پای برادر زاده من و صدها هموطن دیگه زدند..حواهرم می گفت تمام بدنش کبود و جای باتوم به خصوص روی گردن حسابی ورم کرده ولی با اینحال سرکارش را رفته بود(داشته می رفته سر کار که این اتفاق افتاده) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاریخ بد جوری داره تکرار میشه..&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 12:58:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی می گذرد..</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>* اینروزا آرمین هر حیوانی می بینه میگه هاپ!!! حتی وقتی پرنده ای تو آسمون پر میزنه&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* چه تضاد جالبیه وقتی بچه بزرگه داره دندون های شیری را یکی یکی از دست میده و هر روز میاد دندون لق شده اش را نشانت میده ببینی که بچه کوچیکه داره دندون های شیری جدید در میاره&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* دردسرهای این وبلاگ کم بود یک وبلاگ هم برای رژیمم ساختم تا بلکه برای رسیدن به هدف مصمم تر بشوم..اولش گفتم خوب چه اشکالی داره تو همین وبلاگ ار رژیمم هم می نویسم ولی بعد دیدم دیگه حیلی ضایع ست هم درباره خودم هم بچه ها هم رژیم و...خلاصه ترسیدم کار به جاهای باریک کشیده بشه و کم کم پای همه چی به وسط بیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* ما خوبیم ولی به شدت گرفتار پیچ و خم زندگی... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 08:41:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پست تصویری با عنوان قربون دست و پای بلوریت!</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;دیروز سه شنبه ۲۸ مهرماه آرمین در سن ۱۶ ماهگی توانست بالاخره دو سه قدم برداره و من هم که ذوق زده شده بودم و تشویقش می کردم از طرف نیکی مورد خطاب قرار گرفتم که مامان چه خبرته؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آرمین هپلی می شود..&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG src=&quot;http://booyebaroon.persiangig.com/image/okt%2009%20057.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آرمین تخس می شود.. نمک ها را ریخته رو زمین و داره توشون شنا می کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG src=&quot;http://booyebaroon.persiangig.com/image/okt%2009%20046.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با خواهر جون در حال سرسره بازی&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG src=&quot;http://booyebaroon.persiangig.com/image/okt%2009%20031.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;وقتی اولین بار روی تاب نشست&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG src=&quot;http://booyebaroon.persiangig.com/image/okt%2009%20014.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;وقتی اولین بار آبنبات چوبی خورد&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG src=&quot;http://booyebaroon.persiangig.com/image/okt%2009%20005.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; و اینم آرمین زبون دراز&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG src=&quot;http://booyebaroon.persiangig.com/image/okt%2009%20033.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 09:21:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه ایران قسمت آخر</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>..با بدبختی تونستیم جایی در نوشهر پیدا کنیم و شب را اونجا بمونیم راستش من خیلی دوست داشتم جواهر ده و رامسر و کلا جاهای توریستی دیگری از شمال ایران را که تا حالا نرفته بودم برم بگردم ولی خوب تعداد همسفر هامون زیاد بود و نمی شد به راحتی تصمیم گرفت. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقربا دو روز نوشهر بودیم که فوق العاده شلوغ بود و اصلا اون احساس آرامشی که با دور شدن از تهران باید پیدا می کردی وجود نداشت خیابون ها و لب ساحل شلوغ و پر ترافیک. نیکی که با دیدن دریا ذوق زده شده بود می خواست هر چه زودتر بپره تو آب! فریدون هم تصمیم گرفت باهاش همراهی کنه تا اتفاقی براش نیفته.  من هم با آرمین و بقیه تو ساحل نشسته بودیم و گپ می زدیم که فریدون با دلخوری اومد گفت پاشید بریم بابا! اینجا کجاست ما اومدیم و بعد دیدیم که بعله یه چند تا مامور با چوب و چماق و یکی شون هم با کلت کمری! در حال داد و فریاد به مردم که از آب بیرون بیایید به این بهانه که دریا طوفانیه! که اصلا هم نبود. بیخود نیست نیکی همه اش میگه من اونجا(ایران) رو دوست ندارم چون خیلی پلیس هست..متاسفانه تو کشور ما پلیس به جای اینکه حس امنیت بده باعث رعب و وحشته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اون ور یه آقایی هم که پاچه شلوار بالا زده بود و انگار می خواست گل لگد کنه تو آب های لب ساحل قدم میزده که با دیدن فریدون در مایو غیرتش به جوش میاد بهش میگه: &lt;EM&gt;آقا شما خجالت نمی کشی جلو زن و بچه مردم اینجوری میری تو آب!!&lt;/EM&gt; فریدون هم میگه خوب آدم وقتی می خواد شنا کنه مایو می پوشه مگه شما کت شلوار می پوشی و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می بینید مشکل ما فقط حکو*مت نیست مشکل ما دیگه فرهنگی شده ۱۰۰ سال به عقب برگشتیم پوشش زن ها کم بود حالا مردها هم باید یا چادر برن آب تنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردای اون روز ما تصمیم گرفتیم به تهران برگردیم ولی سر راه به نمک آبرود هم رفتیم تا تله کابینش را سوار بشیم..بگذریم که اونجا هم قدم به قدم خواهران زینب در حال ارشاد بودند و یکی شون گیر داده بود به نیکی و به من می گفت درسته سنش کمه ولی در حدیث فلان و آیه بیسار و به نقل از امام موسی کاظم و...اومده که دخترهاتون را از شش سالگی از نامحرم بپوشونید!!من هم که اصلا حوصله اینجور آدما را ندارم و با خودم میگم اینم حتما اینجوری داره واسه خانواده اش نون میبره بذار بگه و با گفتن بله شما درست میگید راهمو کج می کردم و میرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدیم تله کابین سوار بشیم با صف طولانی و قیمت های باور نکردنی اش مواجه شدیم هشت هزار تومان هر نفر یه وسیله ای به نام سورتمه هم اونجا بود که اونم همین قیمت را داشت حالا شما این قیمت ها را به قیمت ورودی به پارک در نظر بگیرید و ببینید چه دزد بازاریه. من هم طبق معمول در حال چرتکه انداختن بودم که ورودی مثلا پارک افتلینگ در هلند ۲۸ یوروست و اون تو هر چه قدر دلت می خواد از دنیا دنیا وسیله بازی استفاده کن بدون اینکه مبلغ دیگه ای بپردازی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خوب با همه این احوال ما که تا اونجا رفته بودیم نمی خواستیم دست خالی برگردیم و تله کابین را سوار شدیم و چقدر منظره جنگل اون بالا رویایی و زیبا بود..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                   &lt;IMG alt=&quot;gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden&quot; src=&quot;http://foto-uploaden.nl/img/6/d0yj09h.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;        &lt;IMG alt=&quot;gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden&quot; src=&quot;http://foto-uploaden.nl/img/0/dmqr5c6.jpg&quot;&gt;  &lt;IMG alt=&quot;gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden&quot; src=&quot;http://foto-uploaden.nl/img/6/rke38dm.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در راه برگشت به تهران با فریدون حساب کردیم هزینه دو روز شمال رفتن ما از هزینه ۳ روز فرانسه رفتن ما بیشتر تمام شده بود! خواهرم میگفت خوب چه کاریه میگذاشتید دوباره همون فرانسه را می رفتید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم حرفیه ولی ما دوست داریم ایران عزیز و قشنگ مون را هم بریم بگردیم و بیشتر از زیبایی هاش بهره ببریم نه اینکه کل تعطیلات را تو شلوغی پایتخت باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که من موندم مردم در ایران حالا علاوه بر هزینه های خورد و خوراک و پوشاک هزینه تفریح و مسافرتشون را از کجا میارن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه جونم براتون بگه ما دو تا مسافرت یک روزه به دماوند و اراک هم داشتیم که بیشتر جنبه دیدار با فامیل و دوستان را داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم بگم در تهران پارکی هست به نام اگر اشتباه نکنم نشاط که تو یه روزایی هم انگار مال خانوماست ما یک روز برای باربیکیو به این پارک رفتیم و چقدر خوش گذشت محیط خیلی خوبی داشت امکاناتش خوب بود و اصلا شلوغ و بی کلاس نبود. حتما اگر قصد باربیکیو دارید به اونجا سر بزنید نزدیک پل سید خندان بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکس زیر جای دوچرخه سواریشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                              &lt;IMG alt=&quot;gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden&quot; src=&quot;http://foto-uploaden.nl/img/0/ge8fyfn.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چند وقت هم من خیلی سرم شلوغه و ممکنه تا مدتی زیاد اینجا نیام بنویسم ولی وبلاگ های همه دوستان عزیزم را می خونم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 12:13:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه ایران قسمت سوم</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>شنیدم تو غرب تهران سوپر مارکت بزرگ و خارجی باز شده..چقدر خوب چون ما که ایران بودیم دائم با فریدون که درباره قیمت ها حرف می زدیم می گفیم اگه مثلا سوپر مارکت آلدی(سوپر مارکت ارزان آلمانی الاصل) اینجا بود چه غلغله ای بود و کلی هم به نفع آلدی و هم به نفع مردم بود..از ایرانی هاش که خیری به مردم نمی رسه!! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینو گفتم یاد دو تا خاطره کوچیک از این سوپر مارکت های ایرانی افتادم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه روز با خواهرم رفتیم فروشگاه شهروند نزدیک خونه تا من یه خرید کوچولو بکنم بعد از برداشتن اجناسم تو صف صندوق ایستادم و نوبتم شد و حساب کردم دیدم خانم جوان صندوق دار ۸۰ تومان بهم کم داده برگشتم بهش بگم که دیدم مشغول چونه زدن با یک مشتری دیگه ست که خانمی نسبتا مسن بود و می گفت من آدامس نمی خوام نه می خورم و نه واسه دندون خوبه! همون بقیه پولم را بدهید و خانم صندوقدار هم هی می گفت پول خورد ندارم(بعله دیگه ۳۵۰ تومن پول خورده) و دست آخر هم با حالتی ناراحت و عصبی به خانومه میگه آخه ۳۵۰ تومن که پولی نیست و کیف پولش را از داخل کیف دستی اش که کنارش بود برداشته و ۳۵۰ تومن را به طرف خانومه گرفته و میگه بفرمایید من از جیب خودم میدم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من همین جوری چهارشاخ مونده بودم که یعنی چی اینکارا و... که خانومه هم پول را میگیره و میره و جالب تر از اون عکس العمل آقای پشت سر اون خانومه که با حالت حق به جانبی به صندوق دار میگه خانوم به فرهنگی جماعت جنس نفروشید این خانم فرهنگی بود!!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و حالا شما قیافه من را در حالی که فیش خرید دستمه و می خوام درباره ۸۰ تومنم سوال کنم را تصور کنید.. واقعا دهانم باز مونده بود از این همه عکس العمل های  عجیب غریب صندوق دار و بعد هم فرمایشات اون آقاهه...با این حال چون زندگی با هلندی ها به من یاد داده از ۱ سنت هم بی جهت نگذرم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; به خانومه درباره ۸۰ تومنم گفتم که دوباره با قیافه مستاصلی به من گفت ببخشید نداشتم بقیه پولتون را بدهم!! و وقتی دید من اعتراض دارم که حتی به من این مسئله را نگفته و واسه خودش حساب کتاب کرده دوباره کیف پول کذایی اش را بیرون آورد و یک ۱۰۰ تومانی از توش در آورد به من بده! که بهش گفتم آخه عزیز من این چه کاریه شما مگه چقدر حقوق میگیری که این کار ها را می کنی و تازه اصلا به شما ربطی نداره این وظیفه فروشگاه و مدیریتشه که پول خورد به اندازه در اختیار شما بگذاره که گفت نمی کنند و..خلاصه من هم سراغ مدیر اونجا را گرفتم و دیگه دردسرتون ندم رفتم پیش اون و اعتراض و حانم مدیر هم قول دادند که دیگه این مسائل پیش نیاد و من هم قولش را باور نکردم و به خونه برگشتیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک بار هم تو فروشگاه ارتش خیابان شریعتی وقتی خواستم با کارت اعتباری مبلغ اجناسم را بپردازم دیدم دستگاهش اونور صندوق و پیش خود خانوم صندوق داره که کارتم را گرفت و به دستگاه کشید و بعد جلو همه ملت میگه شماره رمزتون؟ &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; من هم گفتم شماره رمزم را همین جوری بگم؟ که قیافه اش را کج و کوله کرد که می تونید بیایید این پشت و خودتون وارد کنید که من همین کار را کردم و اون خانم دوباره با قیافه عاقل اندر سفیه! به من نگاه کرده و میگه شماره رمز خالی بدون کارت که به درد کسی نمی خوره!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم خانوم عزیز پس چرا اسمش شماره رمزه؟ بعدم شاید یکی اینجا دزد باشه بیرون کیف من را بزنه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه کنم که به باور من تکنولوژی خیلی سریع به ایران می رسه ولی فرهنگ استفاده اش متاسفانه خیر. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما سفر های داخلی ما..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو سه هفته بعد از اینکه ما به ایران رفتیم فریدون هم که مرخصی بیست روزه ای داشت به ما پیوست و تصمیم گرفتیم این بیست روز را زیاد تو خونه نباشیم و به مسافرت  و گردش بگذرونیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای شروع شمال ایران را انتخاب کردیم و تصمیم گرفتیم روز سه شنبه بریم و پنج شنبه برگردیم تا به هیچ ترافیکی بر نخوریم اما خوب انگاری همه فکر ما رو کرده بودند و جاده بسیار بسیار شلوغ و پر ترافیک بود و اگر منظره های دبش جاده زیبای چالوس نبود من یکی که از همون جا دلم می خواست دور بزنم و برگردم تهرون. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden&quot; src=&quot;http://foto-uploaden.nl/img/5/oiw3l8j.jpg&quot;&gt; &lt;IMG alt=&quot;gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden&quot; src=&quot;http://foto-uploaden.nl/img/0/x46cyiq.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزی که تو ترافیک جاده خیلی خودنمایی می کرد سیل ماشین هایی بود که سیرنشین هایش دست هاشون به علامت وی از ماشین بیرون بود بعضی ها برگ درخت بعضی ها شیشه نوشابه سبز و خلاصه هر کسی به نوعی در حال انقلاب سبز مخملی! بود و ما هم تو این میون اون آخرا جو گیر شدیم و چون نیکی خیلی از این موضوع خوشش اومده بود و هیجان زده می شد شروع کردیم دست تکون دادن متقابل و علامت وی نشون دادن و با آهنگ جیگیلی ترکوندن! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما ۱۱ صبح راه افتاده بودیم و ۸ شب به چالوس رسیدیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 21:35:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه ایران قسمت دوم</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>روزای اول همه اش به یللی تللی گذشت و من از اینکه آرمین و نیکی غرق محبت و توجه اطرافیان بودند لذت می بردم و از همه بهتر اینکه خیلی زیاد برای خودم وقت داشتم چون آرمین چندین و چند مامان و بابا و زن بابا! و...پیدا کرده بود که دائم بغل اش می کردند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزی که خیلی ازش وحشت داشتم مریض شدن بچه ها با وجود هوای بسیار گرم اواخر تیر ماه بود که برای نیکی متاسفانه دو بار اتفاق افتاد و برای آرمین خوشبختانه اصلا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشکل نیکی هر دوبار بعد از اینکه به پارک آب و آتش رفته بود اتفاق افتاد که من بعدا توی یکی از روزنامه ها خوندم آبی که برای اونجا استفاده میشه آب فاضلابه و بعضی ها حتی ناراحتی های پوستی و چشمی پیدا کردند..حالا تا چه حد صحت داشته باشه نمی دونم. ولی نکته جالب در مورد این پارک این بود که شبی که من با خانواده خواهرم به اونجا رفتیم نیکی با خواهر زاده ام رفتند یه دوری بزنند و ما نشستیم یه گوشه ای و من داشتم از دور به بازی بچه ها با فواره های آب نگاه می کردم یک کمی دورتر هم یک استخر کوچیک بود که توش کلی بچه با کفش و لباس در حال وول خوردن بود و من به خواهرم گفتم ببین بیچاره بچه های مردم امکان استخر رفتن ندارند مجبورند تو این آب های کثیف تفریح کنند!! بعد هم پا شدیم که بریم هوا خوری و قدم زدن و داشتیم از کنار همون استخر رد می شدیم که دیدم نیکی هم رفته اون وسط و چند تا دوست هم پیدا کرده و مشغول آب پاشیدن به هم دیگه هستند&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; اینجا بود که دیگه هیچ کدوم نتونستیم جلو خنده مون را بگیریم و البته خجالت من که بچه ام با این همه امکانات اینجا بازم تو اون آب های کثیف حال می کرد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک روز هم تصمیم گرفتم طبق عادت همیشگی برم بازار و مامان و خواهر بزرگم را هم دنبال خودم کشوندم..اگه فکر می کنید قصد خرید داشتم خیر اشتباه می کنید فقط دلم می خواست یه دوری اونورا به اون حال و هوای سنتی اش زده باشم و صد البته یه سری هم به چلوکبابی های خوشمزه اش بزنم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt;. اون روز ما با مترو به بازار رفتیم که خیلی هم راحت و سریع به مقصد رسیدیم و از گرمای آزاردهنده بیرون هم در امان بودیم. وقتی از پله های مترو بالا اومدیم منظره دیگه ای از سبزه میدون و خیابون جلو بازار دیدم همه جا تبدیل به پیاده رو شده بود و هیچ ماشین و موتوری نبود که با سرو صدا و آلودگی خلقت را تنگ بکنه چند تا درشکه هم با سرعت ماورا صوت! هی می رفتند و می اومدند و من نفهمیدم این همه سرعت برای یک درشکه تفریحی چه معنی می تونه داشته باشه..در مجموع خیلی اون منطقه خوب شده با خیابون های سنگ فرش و نیمکت هایی که در سرتاسر خیابون گذاشته بودند یاد مرکز شهر های همین جا افتادم و چقدر خوبه که جاهای دیگه تهران و مناطق مرکزی و یا تاریخی را اینجوری کنند مثل خیابان باغ سپهسالار که اونجا هم خیلی خوب شده و واقعا دست باعث و بانی اش درد نکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                    &lt;IMG src=&quot;http://booyebaroon.persiangig.com/video/51070.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه ما وارد بازار شدیم و هی واسه خودمون چرخیدیم و من هی گفتم وای چه گرون اونجا ارزون تره و...تو یه مغازه مامان در حال خرید یک سینی بود که من بازم گفتم نه خیلی گرونه اصلا نمی ارزه که فروشنده هم گفت حالا که خودت هیچی خرید نمیکنی(چیزی تو دستم نبود) بذار لااقل مادرت بخره و ما هم اول صبحی یه دشتی بکنیم خلاصه و با چک و چون یه مبلغ کمی تخفیف داد. اومدیم جلوتر و من چشمم به انواع و اقسام سبدهای آبکش استیل افتاد و هی قیمت کردم و نخریدم!! چون مثلا با ایکیا مقایسه می کردم و می گفتم چه کاریه بارکشی کنم ببرم ولی آخر عاقبت تسلیم شدم و یک دونه اش را خریدم! از خریدهای دیگه هم یک عدد جا میوه ای استیل بود که اونم برای تو آشپزخونه و روی کابینت می خواستم و همین طور یک قابلمه چدنی که دیگه وقتی دیدم مامانم کلی خرید کرده زشت بود من فقط بخوام برم چلوکباب بخورم!!بعد از نوش جان کردن کباب و ته چین بسیار خوشمزه مسلم و ریختن حدااقل ۱۵۰۰ کالری بی زبون درون خندق بلا بار دیگه با مترو راهی خونه شدیم..آها یادم افتاد دو تا شلوار تو خونه ای نخی که به نظرم خیلی خنک می اومد هم هرکدوم به قیمت ۴ هزار تومان خریدم و از خریدم هم کلی ذوق می کردم ولی وقتی تو خونه پوشیدمش به محض یک بار نشستن جر خورد و قابل دوختن هم نبود و معلوم شد از همین جنس های چینی در پیته که تو بازار ایران فراوونه و واسه همین من توصیه می کنم جنس ایرانی بخرید هرچند قیمتش بالاتره ولی هم جنسش از بعضی از این چینی ها بهتره و هم کمکی ست به تولید و کارگر ایرانی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از قیمت های بالا گفتم یاد قیمت خواربار و مواد غذایی ضروری برای خانواده ها افتادم تو قسمت های مرکزی شهر که قیمت ها به هر حال باید نسبتا خوب باشه من به سهم خودم هیچ میوه ارزونی به غیر از هندوانه و خربزه که فصلش بود ندیدم و با کمال تاسف قیمت ها حتی در میدان های میوه و تره بار از قیمت های اروپا هم بالاتر بود مثلا یک کیلو شلیل ریز و لک دار تو میدون تره بار ۱۷۰۰ تومان بدون اینکه حق سوا کردن داشته باشی و تو مغازه کیلو ۲۵۰۰ و می تونستی سوا کنی. خرید از سوپر مارکت ها ی زنجیره ای هم بیشتر از اینکه به نفعت باشه به ضررت بود و  بعضی قیمت هاش از بیرون خیلی گرون تر بود. یک بسته پمپرز از ۱۴۰۰۰ تومان  تا ۱۸۰۰۰ تومان قیمت داشت در صورتی که من همین چند روز پیش اینجا چهار بسته پمپرز به قیمت ۲۵ یورو خریدم و یا گوشت چرخ کرده عالی بدون چربی و آشغال که خودم گوشتش را انتخاب کردم کیلویی ۶ یورو. واقعا موندم چطور بعضی خانواده ها باید با این وضع شکم خودشون و بچه هاشون را سیر کنند تا سوء تغذیه نگیرند و به نظرم اوضاع تغذیه ای عموم مردم چندان جالب نبود تو بقالی ها و سوپری ها جنسی که بیشتر از همه خودنمایی می کرد و قفسه ها را اشغال کرده بود انواع نوشابه و چیپس و پفک بود..از طرفی بیشتر مردم هنوز به همون وضع سابق نان سفید مصرف می کنند که هیچ خاصیتی نداره.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد.... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 14:29:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه ایران قسمت اول</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>من از سفرنامه خوندن خیلی خوش ام میاد ولی خودم تا حالا سفرنامه ننوشتم و فکر هم نمی کنم بتونم سفرنامه نویس خوبی باشم الانم که تیتر سفرنامه را انتخاب کردم شاید زیاد درست نباشه چون من در واقع می خوام قسمتی از خاطراتم را از سفر به سرزمین مادری ام بنویسم جایی که همه ما در اون زندگی کردیم و می کنیم و ازش زیاد خاطره داریم.  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره روز ۲۰ تیرماه عازم آلمان و شهر دوسلدورف شدیم تا از اونجا با پروازی ارزان تر و به نقلی با کیفیت تر از ایران* ایر یعنی ما*هان به ایران پرواز کنیم. فریدون قرار بود با ماشین ما رو برسونه چیزی در حدود ۲،۵ ساعت راه بود ..یکی از دوستانم هم با دو تا بچه هایش در این سفر همراه ما بودند البته اونا هم با ماشین خودشون جلوی ما جرکت می کردند..وقتی به مقصد رسیدیم خیلی به نظرم سفر طولانی ای نیامد و ما در کمال تعجب خیلی سریع و بدون تقریبا هیچ صفی تونستیم بارهامون را تحویل بدهیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشبختانه نیکی حسابی سرش با بچه های دوستم گرم بود و فرصتی برای غرغر کردن های همیشگی اش در طول سفر پیدا نمی کرد! آرمین هم که مثل یک جنتلمن توی کالسکه نشسته بود و دلبری می کرد دو تا خانوم ایرانی که از کنار ما رد شدند وقتی آرمین را دیدند ایستادند و کلی قربون صدقه و.. یکی شون هم هی می گفت وای چقدر شبیه فرزان دلجو ئه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و دوستم با همسران گرامی خداجافظی کردیم و رفتیم سوار هواپیما شدیم...تو پرواز ما کلی هلندی بود که من تعجب کردم تو اوضاع بلبشو اون موقع چطور می خواستند ایران برن که بعد متوجه شدم اینا همه تو ایران ترانزیت میشن و بعد به تایلند سفر می کنند..که اونا هم چون از این طریق براشون ارزون در میومد رنج سفر به ایران و روسری سر کردن تو فرودگاه را هم به جان خریده بودند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در طول سفر صد بار خدا رو شکر کردم که حالا که فریدون نیست دوستم هست ، چون آرمین در این ۵ ساعت تنها یک ساعت خوابید و ۴ ساعت تمام تو دست و بال ما وول می خورد و منو حسابی کلافه کرده بود..فقط شانس ام این بود که یک صندلی از ردیف ما خالی بود و می شد گاهی اونجا نشوندش و سرش را کمی گرم کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برخورد مهمانداران خیلی خوب بود و با اینکه همه شون خیلی خسته بودند (چون همون روز صبح با پروازی دیگر به دوسلدورف آمده بودند و فرصت استراحت نداشتند) لبخند به لب پذیرای مسافرین بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره به مقصد رسیدیم و من دلم می خواست این فرودگاهی که خودشون را کشتند بسازنش را زودتر ببینم...که متاسفانه چیزی که دیدم کلی تو ذوقم خورد از همون ابتدا رنگ های خاکستری و سرد روی در و دیواره ها حالم را بهم زد. من راستش با اون همه نفت و ثروتی که داریم انتظار یک فرودگاه بسیار شیک و مدرن و با امکانات پیشرفته داشتم ولی متاسفانه اینطور نبود. با خودم گفتم عیبی نداره بالاخره همه چی مون باید به همه چی مون بیاد دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دیدار خانواده بعد از دو سال یکی از شیرین ترین لحظه ها بود وقتی احوال پرسی ها و روبوسی ها تموم شد به طرف پارکینگ طبقاتی رفتیم تا سوار ماشین بشیم ..فضای پارکینگ کاملا بسته بود و گرما تو صورت میزد نمی دونم چرا تهویه و هواکش درست و حسابی نداشت..بعد از نیم ساعتی که گشتیم بالاخره ماشین ها را پیدا کردیم بس که هم درست همه جا تابلوها و شماره ها را قرار داده بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی به طرف شهر راه افتادیم آرمین بالاخره تو بغلم خوابش برد و تا خونه خوابید و من فرصتی داشتم تا از پشت شیشه های ماشین به شهر دود زده ام نگاهی بکنم و احساس کردم چقدر دلم برای همه این شلوغی ها،کثیفی و سر و صدا تنگ شده...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 11:03:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دندان کرسی آرمین</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>                                   &lt;IMG src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1387/12/61411632038024245152691669314370732042.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفته بودم آرمین بالاخره در سیزده ماه و نیمگی صاحب یک دندان شد..چند روز پیش که خیلی بی قرار بود و آب دهانش هم مدام می ریخت سعی کردم دهانش را خوب چک کنم ببینم آیا دندان دیگری هم در میاد که با کمال تعجب دیدم داره دو تا دندان کرسی بالایی هم در میاره!!! باور کنید شاخ در آوردم اصلا تا حالا چنین چیزی ندیده و نشیده بودم و تو اینترنت هم که درباره ترتیب دندان ها سرچ کردم ترتیبش همونی بود که همه مادر ها تجربه کردند یعنی اول دندان های پیشین که البته ممکنه بالا اول در بیاد و بعد دندان های کناری پیشین بعد هم دندان های نیش و در آخر دندان های کرسی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی بین شما هست که غیر این تجربه کرده باشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به غیر از بی قراری های مربوط به دندان، پریروز دو تا واکسن هم زد که برای اون هم کمی تب داشت و خلاصه مدتیه شب ها تا صبح بارها بیدار میشه و من هم که این روزا در حال طی کردن رژیم لاغری ام هستم اخلاقم حسابی سگی شده!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 08:11:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدا کنه</title>
<link>http://booye-baroon.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>راحت و امن نشستم این سر دنیا ولی دلم در ایرانه..خدا کنه فردا دوباره جوون های مردم را لت و پار نکنند. خدا کنه اون جوان های نترسی که باهاشون حرف زدم و گفتند تا آخرش هستند هیچ اتفاقی براشون نیفته..  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: هزاران درود به همه زنان و مردان با غیرت و با شرف ایرانی که با وجود این همه جو رعب و وحشت ساختگی نشان دادند کوچکترین ترسی از کوردلان و دشمنان آزادی و حقیقت ندارند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هزاران بوسه به قدم های استوارتان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=KiqneXRcPIg&amp;feature=player_embedded&quot;&gt;http://www.youtube.com/watch?v=KiqneXRcPIg&amp;feature=player_embedded&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 08:06:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booye-baroon&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>booye-baroon</dc:creator>
<guid>http://booye-baroon.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
