تبليغاتX
بوی بارون
مادری که از زندگی روزمره می نویسد
                             

حوصله نوشتن ندارم...کلی موضوع تو سرم بوده و هست ولی نمی دونم چرا نمی تونم بنویسم..حتی این چند وقته عکسی از بچه ها ننداختم تا اینجا بگذارم..شاید به خاطر اینکه خیلی وقتم برای دنبال کردن خبرها گذشته شایدم بی حوصلگی خستگی و نا امیدی که اینروزا دامن گیر شده.

دارم سعی می کنم با وجود گذشتن مداوم صحنه های خشونت از جلوی چشمانم به زندگی عادی برگردم.....

چند روز دیگه تولد آرمین عزیزمه و من با اینکه تا یک ماه قبل کلی شوق و ذوق تولد گرفتن براش را داشتم الان دیگر هیچ انگیزه ای ندارم و جشنی هم نخواهم گرفت و امیدوارم آرمین عزیزم بعد ها مرا ببخشد که اولین سالروز  تولدش را جشن نگرفتم و می دانم خواهد بخشید وقتی تاریخ سرزمین مادری اش را بخواند.

به امید روزهای خوب و پر امید...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم تیر 1388 توسط نرگس
درباره وبلاگ
ما یک خانواده 4 نفره ایم و من در این وبلاگ از تجربه های روزانه و شخصی ام از دید یک مادر و یک زن می نویسم.
آرشيو مطالب
خواندنی ها




Blog Skin