آرمین عزیزم امروز وقتی من تو آشپزخونه حواسم به کارم بود و تو ناگهان سرت به پایه میز خورد و با صدای بلند گریه سر دادی با عجله به طرفت دویدم و بغلت کردم و وقتی پیشانی باد کرده و کمی کبودت را دیدم اشکم در اومد و به خودم کلی نفرین کردم که چرا خوب مواظبت نبودم....حالا هم که تو نازنینم خوابیدی من اینجا پای کامپیوترم نشستم و دارم با چشمای گریون به مادر اون دختر جوان تیر خورده در تظاهرات فکر می کنم و با خودم فکر می کنم وقتی ما مادرها نمی تونیم تحمل کنیم یک خار به پای بچه مون بره چطور اون مادر باید تحمل مرگ فرزند داشته باشه؟
خدایا خوابی؟ یا خودت را به خواب زدی..
*******************************
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
دو چشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه میدوزی
تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید
نخواهی دید.. نخواهی دید
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام خرداد 1388 توسط نرگس
خواندنی ها
