بالاخره غیبت صغرا به پایان رسید و من اومدم دو کلمه وراجی کنم و برم.
اینروزا هوای اینجا انقدر خوبه که اصلا دلت نمی خواد تو خونه بمونی. روزا ۲۵-۲۶ درجه و شبا هم ۱۰-۱۲ درجه که البته شب هنوز کمی سرده برای بیرون بودن. مطمئنم اگر هوای هلند همیشه اینجوری بود هیچ وقت هیچ حارجی و یا حتی هلندی هوس ترک این کشور را نمی کرد. ولی خوب این روزا بسیار کوتاه و کمند و تقریبا چند هفته ای بیشتر نیستند.
هفته پیش و تو همین روزای خوش آب و هوا به بیمارستان رفتم تا اکو دوم و آزمایش خون دیگری انجام بدهم. بلاخره دکتر خانواده دید کاری ازش بر نمی یاد و منو به بیمارستان پیش دکتر داخلی فرستاد. اگر فکر می کنید دکتر داخلی من را ویزیت کرد سخت در اشتباهید!! به محض ورود یک پرستار اومد فشارم را اندازه گرفت که مثل همیشه عالی بود ۱۱۰/۶۵ . بعدش باید منتظر می شدم تا یک جوجه انترن بیاد و هزار تا سوال از سوابق بیماری ها و خانواده و جد و آبادم بپرسه و توی یک فرم پر کنه و ببره پیش دکتر داخلی. این خانم انترن جوان من را معاینه هم کرد و بعد نوبت یک انترن دیگه شد که اون هم یک آقای بسیار جوان و البته بسیار خوش تیپ و قیافه هم بود
و این باعث می شد تا درد کمتری اون لحظه احساس کنی
. بعد از یکی دو ساعت که اینا مشق هاشون را برده بودند به آقا معلم نشون بدهند دوتایی با هم اومدند پیش من و گفتند باید برای انجام اکو و آزماش های دیگه شب را در بیمارستان بمونم. من که اصلا فکرش را نمی کردم اونجا بمونم خیلی حالم گرفته شد و خلاصه به زور منو روی ویلچر! نشوندند و به بخش داخلی در طبقه چهارم بردند. وقتی وارد اتاق شدم با صحنه ای بدیع مواجه شدم، اتاقی شش تحته که پنج تا از تحت هاش را پیرمرد و پیرزن های بالای ۸۰ سال اشغال کرده بودند. با خودم فکر کردم عیبی نداره و یک شبه و من فردا میرم خونه. نیکی از همون لحظه شروع کرد آبغوره گرفتن و فین فین کردن که من بدون تو چیکار کنم و... خلاصه بعد رفتن بر و بچ دوباره یک پرستار اومد فشارم را گرفت و رفت. تخت بغلیم یک پیرمردی بود که دائم بلند بلند با تخت بغلیش حرف میزد و انگار نه انگار که ساعت ۱۱ شبه. برای بقیه هم که پیر بودند و احتمالا گوشهاشون چیزی نمی شنید انگار مسئله ای نبود. تخت من خوشبختانه کنار پنجره بود و من می تونستم از اونجا چراغ ساختمون های روبروی بیمارستان را ببینم که یکی یکی خاموش می شد. خیلی خسته بودم و تا چشم هام گرم می شد که بخوابم یک صدای وحشتناک عطسه منو از جا می پروند. خانم مسن تحت روبرویی انگار مشکل ادرار داشت و تا خود صبح با واکرش بین توالت و تخت قدم میزد و هر بار هم در توالت و در اتاق را محکم به هم می کوبید!! یکی دیگه از آقایون هم تا صبح سرفه های بلند می کرد و با هر سرفه بادی صدا دار هم ازش خارج می شد
. تو اون بلبشو حساب کنید من تا صبح چه مصیبتی کشیدم. باور می کنید صبح که هوا روشن شد و همه شون بیدار شدند دیگه هیچ صدایی از کسی در نمی اومد؟ خلاصه صبح را با کسلی و چشم های گود افتاده شروع کردم و ساعت ۱ بعد از ظهر دوباره رفتم اکو که بازم هیچ مورد خاصی در کیسه صفرا و همین طور کلیه ها و کبد دیده نشد. آزمایش خونم کمی عفونت را نشون می داد که نفهمیدند چیه!! و فقط با ۳۰ عدد قرص معده به این بهانه که همه اینا مال معده است من را به خانه فرستادند. قرص های معده را چند روزی خوردم ولی وقتی دیدم اثر نداره ولش کردم. درد من اصلا در معده نیست و نمی دونم چرا باید قرص معده بخورم. خلاصه که درد همچنان ادامه داره ولی من تصمیم دارم باهاش کنار بیام تا ببینم بعد زایمان چی میشه. از تصور اینکه بخوام یک شب دیگه تو اون اتاق ۶ تخته بخوابم دردم کمی آروم میشه
.
چند روز قبل هم پیش ماما بودم که گفت همه چیز خوبه. ازم خون گرفت تا ببینه در خونم پادتن ضد ارهاش مثبت هست یا نه؟ آهنم را هم ااندازه گرفت و گفت خوبه.
من برم یه خورده آفتاب واسه روزای ابری و سرد پیش رو ذخیره کنم. امیدورام خواننده ها و دوستان اینجا هم هر کجای دنیا که هستید از این روزای قشنگ بهاری لذت ببرید.
|
+| نوشته شده توسط نرگس در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 13:1
|