بچه ام فرق هندوانه و آناناس را نمی دونست..همونطور که هنوز هم شکر و نمک را با هم قاطی میکنه و اشتباه میگه.
و من گاهی وقتا شک می کنم نیکی اولین دختر تو کلاسشون بود که جدول ضرب را یاد گرفت و اینکه معلمش همیشه به عنوان یک شاگرد خوب ازش تعریف میکنه.
امروز هم داشتم براش ساندویچ کالباس درست می کردم وسط کار بهم میگه" یک نان با خالی هم بده" و منظورش اینه که یک نان خالی هم بده!!
به این میگن بین زمین و هوا بودن..بین دو فرهنگ معلق موندن
.
در عکس بالا سمت چپ آرمین رو صندلی دوچرخه نشسته و خیلی هم دوست داره این کار رو ...به محضی که می رسیم خونه و درش میارم جیغ می کشه که این کار رو نکنم![]()



چندی پیش یک خانواده ۴ نفره از شهری در نزدیکی ما که برای تعطیلات راهی فرانسه بودند تو راه و در کشور لوکزامبورگ تصادف سختی می کنند و متاسفانه مادر خانواده که ۳۸ ساله اش بود درجا میمیره.
جریان از این قرار بوده که یکی از لاستیک های ماشین پنچر میشه و اونا در لاین کناری اتوبان که هیچ ماشینی حق استفاده از اون را برای رانندگی نداره و فکر می کنم بیشتر برای ماشین های امدادی ساخته شده تا در موقع لزوم سریع برسند(تو ایران تا جایی که من دیدم و یادمه وجود نداره!) مجبور به توقف میشن و شروع به تعویض لاستیک می کنند و در این فاصله بچه ها را هم از ماشین پیاده کرده و به پشت گارد ریل کنار اتوبان منتقل می کنند.
در ضمن آنها تمام جوانب ایمنی دیگر را هم رعایت می کنند از جمله اینکه چراغ چشمک زن(درسته؟) را روشن می کنند و در فاصله دورتری مثلث خطر را هم قرار می دهند...صبح بوده و هوا هم روشن.. با اینهمه وقتی که کار تعویض لاستیک را تمام می کنند و قصد داشتند به راهشون ادامه بدهند یک آدم احمقی که الکل نوشیده بوده(کله صبح!!) میاد و با سرعت زیاد میزنه به این پدر و مادر نگون بخت و مادر درجا میمیره و پدر با حال بسیار وخیم راهی بیمارستان میشه و...
حالا چرا این ماجرای غم انگیز را تعریف کردم به دو دلیل یکی اینکه چون این اتفاق و اتفاق های مشابه اون تو هلند کم پیش میاد خیلی سر زبون ها میفته و مردم را تحت تاثیر قرار میده و من هم چون کنار گوشم اتفاق افتاده بود طبعا خیلی بهش فکر می کردم و دوست داشتم با نوشتنش کمی احساس راحتی کنم!دلیل دوم هم یادآوری اینکه مرگ چقدر می تونه به آدم نزدیک باشه و حتی وقتی تمام شرایط ایمنی را برای گریز از حادثه رعایت می کنی باز هم انگار اون جغد شوم بالا سرت داره میخونه و سرنوشتت بی هیچ چون و چرایی در حال رقم خوردنه..
خانمی هلندی که وبلاگش را می خونم در این مورد نوشته بود کاش قبل از اینکه اتفاقی برامون بیفته بتونیم وصیتمون را تنظیم کنیم حالا نه فقط از جنبه مادی اش که اونم مهمه بلکه از حهت سرپرستی فرزندان و غیره.
یادمه وقتی تازه به هلند اومده بودم و کلاس زبان می رفتم معلم مون که زنی جوان (اون موقع ۳۲ ساله) بود و دو فرزند داشت می گفت طبق یک سند رسمی و به امضاء رسیده اگر اون و همسرش فوت کنند سرپرستی بچه ها را برادر و زن برادرش به عهده خواهند گرفت و من مونده بودم که آینده نگری تا چه حد! حالا اگر تو ایران یا کلا جامعه ایرانی کسی بخواد این کار را بکنه همه صداشون در میاد که یعنی چی و بلا دوره و خدا نکنه و ایشالا که ۱۲۰ سال زنده باشید و سایه خودتون رو سر بچه ها باشه و از این حرفا که خودتون حدس می زنید دیگه..
* عکس بالا از صحنه همون تصادفیه که گفتم..آدم جیگرش کباب میشه اون وسایل را می بینه و به دوق بچه ها برای تعطیلات فکر می کنه.
* مریضی هنوز سایه اش را از رو خونه ما برنداشته و آرمین کوچولوی ما دوباره سرما خورده
همه اش به این فکر می کنم که چرا این بچه اینقدر بدنش ضعیف شده.. من که خیلی بهش رسیدگی می کنم.
* دوشنبه هفته پیش روز بدی بود..بعد عمری فریدون زود از سرکار می آمد و نیکی هم تعطیل بود تصمیم گرفتیم بریم استخر....خلاصه جل و پلاس مون را جمع کردیم و رفتیم حدودا نیم ساعت از رفتن مون می گذشت و آرمین داشت حسابی از آب بازی تو خوضچه کوچکی که مخصوص بچه های اون سن بود لذت می برد که فریدون اومد گفت آرمین را می برم تو استخر بزرگتر جایی که نیکی هم اونجا بود با دوستش. من گفتم نبر اونجا سرده آبش که گفت نه خوبه و آرمین را به بغل زد و هنوز دو قدم بر نداشته بود که پاش لیز خورد و با بچه به زمین خورد من مات و مبهوت این صحنه یکهو به خودم اومدم و آرمین را که خیلی ترسیده بود از تو بغل فریدون بیرون کشیدم و خدا می دونه تو اون لحظه چه حال بدی داشتم. چیزی که از صحنه زمین خوردن دیدم این بود که فریدون رو به جلو و با آرنج راست محکم به زمین خورد ولی آرمین همچنان تو بغلش بود و من فقط سر آرمین را دیدم که با شدت به سمت عقب رفت و وقتی بغلش کرده بودم تا ارومش کنم فریدون در همون حالت زمین خورده داشت می گفت سرش به زمین نخورده و خلاصه آرمین خیلی زود ساکت شد و خدا را شکر چیزیش نشد و من تازه یاد فریدون افتادم که دیگه از رو زمین بلند شده بود و نیکی گفت بابا داره از دستت خون میاد که دیدیم بعله آرنجش به اندازه ۲ سانتیمتر جر خورده و .... خلاصه کارکنان استخر گفتند باید بری بیمارستان شاید شکسته باشه و سرتون را درد نیارم استخر زهرمارمون شد و تا ساعت ۱۰ شب تو بیمارستان بودیم که خوشبختانه نشکسته بود و فقط بخیه خورد.
نتیجه این که فریدون ۲ روز هم سرکار نرفت و بعدا برام تعریف کرد که تو اون لحظه کوتاه که داشت میافتاد مغرش بهش فرمان داد تا می تونه از افتادن آرمین جلوگیری کنه و من اینو باور می کنم چون اونطوری که اون زمین خورد اگر خود من بودم حتما آرمین از دستم افتاده بود..
فرداش از استخر کذایی تلفن زدند حال فریدون را بپرسند که من از دور گفتم بهش بگو استخرتون خیلی بیخوده.... که خانمه هم گفته بود شما اولین نفری نیستید که اونجا زمین خورده! و واسه همین تو تابستون می خواهین زمین را درست کنیم.
نتیجه اخلاقی اینکه همیشه تو استخر مراقب زمین سر باشید حتی اگه تو کشوری مثل هلند که امنیت همه جا بالاست به استخر می روید.
دل آرا دارابی اعدام شد..
برایم قابل باور نیست که خانواده مقتول او را نبخشیدند وقتی جایی خواندم آنها فرهنگی و تحصیل کرده اند با خودم گفتم امکان ندارد که تن به قصاص یک کودک بدهند ولی افسوس...
به نظر میاد قبل از اینکه تغییری در قوانین ضد انسانی و ضد حقوق کودک داده شود باید فکری به حال جامعه تشنه انتقام کرد.
هم زمان با خبر قبلی سعی می کنم آخرین خبرهای مربوط به مردی که با اتومبیل اش وارد جمعیت شد و ۶ نفر را کشت را هم دنبال کنم..
او در لحظات اولیه که پلیس سر می رسه اعتراف می کنه که هدفش سوء قصد نسبت به خانواده سلطنتی هلند بوده....بعد هم می شنوم که طبق ماده فلان قانون بیسار مجازات کسی که به خاندان سلطنتی سوء قصد کنه حداکثر ۳۰ سال زندانه که البته تا اونجایی که من می دونم زندانش بی شباهت به هتل هم نیست!
بگذریم که اون آقا تو بیمارستان در اثر جراحات خودش هم میمیره ولی برام جالب بود که مردمی که فرداش میرفتند صجنه تصادف را ببینند علاوه بر دسته گل های بی شماری که برای قربانی ها گذاشته بودند برای قاتل هم گل گذاشته بودند(هر چند کم)
میگم چقدر ما با اینا شباهت فرهنگی داریم نه؟
امروز ۳۰ آوریل اینجا روز ملکه بود...که در واقع روز تولد ملکه یولیانا(خدابیامرز!) مادر ملکه فعلی بئاتریکس است و هر ساله جشن گرفته می شود و مردم در شهرهای مختلف به جشن و پایکوبی می پردازند....برگزاری کنسرت های زنده موسیقی، انجام بازی های سنتی، بازارچه اجناس دسته دوم بچه ها و...خیلی کارهای دیگه هم تو این روز اتفاق می افته.
ما هم از یکی دو ماه قبل در حال جمع آوری وسایل اضافی اتاق نیکی بودیم تا بتونه در روز ملکه اونا را بفروشه و خلاصه قدری کاسب بشه و از طرف دیگه بلکه اینجوری قدر پول را بیشتر بدونه که بعید می دونم اتفاق دومی بیفته!!
امروز صبح بار و بندیل مون را جمع کردیم و تو محله خودمون کنار بچه های دیگه بساط کردیم و خلاصه آتیش زدیم به مالمون!!
* نیکی سمت راست در کنار آلیسیا دوستش..اونی که دورتر ایستاده من نیستم!
من که دیدم نیکی همه اش وقتش به بازی داره میگذره و خودم هم دیگه از اونجا ایستادن خسته شده بودم یک کارتون برداشتم و خیلی از جنس ها را توش ریختم و روش بزرگ نوشتم مجانی!! و در همین جا بود که سر و کله کلی آدم پیدا شد که در حال کند و کاو تو جعبه مورد نظر بودند. یه مورد هم دو تا بچه سر جنس مجانی دعواشون شد که با وساطت بزرگترا ختم به خیر شد.
حوالی ظهر بود که از مادر آلیسیا و بعد هم از فریدون شنیدم که در شهر آپلدورن و جایی که امسال اعضای خانواده سلطنتی این روز را به همراه مردم جشن می گرفتند یک تصادف سخت شده و ۲ نفر هم مردند. وقتی خونه رسیدم و اخبار را نگاه کردم دیدیم که یک مرد ۳۸ ساله با گذشتن از موانع و مردم به یک بنای یادبود در خیابان برخورد کرد و از حرکت بازایستاد... جایی که ماشین به مانع خورد و ایستاد در بیست قدمی اتوبوس حامل خانواده سلطنتی بود که شاید مهاجم قصد صدمه به اونها را داشته.
متاسفانه تعداد کشته ها تا این لحظه به ۴ نفر و زخمی ها هم به ۱۲ نفر رسید.خود راننده هم زخمی به بیمارستان بردند و کل جشن هم به هم خورد....

فریدون وقتی داشت می رفت سرکار به من گفت حالا خدا کنه کار یک خارجی نباشه که خوشبختانه نبود و یک هلندی الاصل این کار را کرده که تا به حال هیچ پرونده خلافی نداشته و هنوز معلوم نیست انگیزه اش از این کار چی بوده.
در اینجا می تونید قسمتی از صحنه تصادف را ببینید.
و این هم یک صحنه دیگه و البته کمی شوک آور است که اگر ناراحتتان می کند نبینید.
هنوز هیچی نشده خرابکاری های آرمین خان شروع شده دیروز گوشی موبایلم که خیلی دوستش داشتم را خراب کرده به این ترتیب که اول بره تو دهنش بعد هم کلی تف تفی اش کرده که وقتی من فهمیدم خیلی دیر بود و تمام دیس پلی اش را بخار!گرفته بود...چون بیرون بودم هیچکاری نمی شد کرد و تو خونه سعی کردم با سشوار خشکش کنم و کل دل و روده اش را ریختم بیرون و خلاصه مهندس بازی و این حرفا تا اینکه دیدم به کار افتاد و روشن شد و من کلی از هنر خودم ذوق کردم ولی در نهایت متوجه شدم دکمه هاش درست کار نمی کنه
و بهتره بندازمش سطل آشغال.
از اونجایی که به گوشی تلفن و کنترل تلویزیون مثل بقیه بچه ها خیلی علاقه داره دو تا گوشی موبایل اسباب بازی براش خریدم که انواع و اقسام صداها را در میاره و کلی رنگای شاد داره ..بگذریم که باهاشون اصلا بازی نمی کنه و اصلش را میخواد درست مثل دیروز که وقتی داشت گریه می کرد من موبایل اسباب بازی را دادم دستش و اونم در کمال نامردی و با عصبانیت پرتش کرد که افتاد تو کاسه شیر و کورن فلکس!! و علاوه بر اینکه اونم به دیار باقی سفر کرد کل فرش به گند کشیده شد با یادآوری این نکته که من بعد ۵ـ۶ سال دو هفته پیش این فرش را تو حموم به شیوه سنتی یعنی با کاسه و برس! شسته بودم و با یخ حوض
که شکونده بودم آب کشیده بودم.
پ.ن: یه جا خوندم اگه گوشی خیس شد بهتره اول باتری را در بیاری بعد خوب با دستمال آشپزخونه خشکش کنی بعد هم تو یه کاسه برنج بگذاری ۷۲ ساعت بمونه! تا رطوبتش گرفته بشه.
* میگم کاش یه روزی تو کشور ما هم مثل افغانستان یه زن بتونه کاندیدای ریاست جمهوری بشه!!! فکر کنم تا چند وقت دیگه مردم برای نفس کشیدن در هوای آزاد و کمی تفریح و خوش بودن به افغانستان سفر کنند.
* میگم دیدید تو آمریکا میخواد انتخابات بشه از یک سال قبل کاندیداها معلومند و در حال سفر و شرح برنامه هاشون واسه مردم اون وقت تو ایران کمتر از دو ماه دیگه به انتخاب رئیس جمهور مونده هنوز کاندیداهای نهایی مشخص نیست چه برسه به برنامه هاشون و ....
اینم بگم تا نگفته از دنیا نرم شما جای دیگه ای تو دنیا غیر ایران سراغ دارید که از ۱۶ سالگی بشه رای داد و تازه می خوان به ۱۵ هم برسوننش؟
* خوشحالم که هلند در بین کشورهای اروپایی از نظر رفاه و تندرستی کودکان اول شده....قبلا فکر می کردم کشورهای اسکاندیناوی خیلی جلوترند.
* ما حالمون خیلی بهتر شده و آرمین هم کاملا خوب شده و باید فردا به دکتر تلفن بزنم ببینم آیا واقعا لازمه این اسپری را ادامه بدهم.
