تبليغاتX
بوی بارون
مادری که از زندگی روزمره می نویسد
              

              

                  

               نوروزتان پیروز باد        سال نو مبارک


نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام اسفند 1387 توسط نرگس
امروز نیکی از مدرسه که رسید خونه تو راهرو داد زد که مامان بیاااااااااااااا یه چیز خطرناک!! با خنده رفتم تو راهرو و می بینم یه نامه از مدرسه دستشه و شروع می کنم خوندن که نوشته پدر یکی از بچه ها امروز تو حیاط مدرسه تکه هایی از ماده ای را پیدا کرده که ممکنه آزبست باشه و ما از شرکتی که مدتی پیش برای از بین بردن آزبست اومده بود خواستیم که بیان و کنترل دوباره کنند و......

من هم به محض خوندن نامه عصبانی شدم و بعد هم نگران که نکنه واقعا تکه ای آزبست بوده باشه. 

حالا قبل اینکه بقیه ماجرا و نگرانی هام رو بگم اینو بگم که سالهاست مصرف آزبست در اروپا رو به کاهش و حتی ممنوع شده و ساختمان های قدیمی هم که در ساخت اونا از این ماده استفاده شده در صورتی که تعمیرات داشته باشند یا بخوان تخریب بشن باید این کار توسط افراد و شرکت های متخصص انجام بشه که با پوشیدن لباس های مخصوص و ماسک و پوشاندن محوطه ای که قراره این کار صورت بگیره انجامش می دهند. مدرسه نیکی هم یک ساختمان خیلی قدیمی ست و مدتی پیش نامه دادند خونه که ما می خواهیم مدرسه را بازسازی کنیم با شرحی از کارهایی که قراره بشه و اینکه آزبست موجود در ساختمان هم به طریقی امن از بین برده خواهد شد و......

خلاصه من هم بعد از کلی افکار منفی به یکی از دوستانم که رادیوتراپی خونده تلفن زدم تا نظر اونو بپرسم!! می دونم میگید چه ربطی داشت ولی خوب اون لحظه احساس کردم اون که رشته ای پزشکی خونده و همیشه اطلاعات خوبی در این زمینه ها داشته می تونه کمی کمکم کنه.. شاید دیگه بدترین فکر ها را در این مورد نکنم.... اون هم کمی برام توضیح داد و خیال من هم کمی راحت شد ولی بعد دوباره نشستم به فکر کردن که نکنه می خواسته الکی منو دلداری بده و نشستم تو اینترنت کمی درباره آزبست خوندن و بعد چون آرمین گریه می کرد ولش کردم و دست آخر ساعت ۸ شب به مادر یکی از هم کلاسی های نیکی تلفن زدم و از اون که زیاد با مدرسه در تماسه پرسیدم چه خبر که گفت تا نیم ساعتی که بعد تعطیلی مدرسه اونجا بوده چند تا متخصص اومدند گشتند و چیزی پیدا نکردند و خطری بچه ها را تهدید نمی کنه و خیالت راحت باشه و..

نمی دونم شاید من خیلی تو این مورد حساس و بدبین بودم ولی به نظرم حادثه همیشه یک باره پیش میاد و ممکنه بعضی وقتا اقدام ما دیر باشه و نشه کاری کرد.

اینطور که من از دوستم شنیدم تو ایران هم همیشه آزبست به فراوونی استفاده شده و البته تو ویکی پدیا نوشته که از مرداد ۱۳۷۹ مصرفش در ایران ممنوع شده ولی خوب این چیزی از خطرش کم نمی کنه چون مشکل آزبست فقط استفاده اش نیست و اگر ساختمانی قدیمی تخریب میشه که این زیاد تو ایران و به خصوص تهران و شهرهای بزرگ اتفاق میفته ممکنه آزبست موجود در ساختمان که من یادمه مثلا تو سقف های خاکستری رنگی که مردم بهش ایرانیت می گفتند هم بود در هوا پخش بشه و چون الیافش بسیار ریز هستند و دیده نمیشن به راحتی وارد ریه ها بشن. فکر می کنم خشکی هوا و بارندگی کم هم به تشدید این مسئله کمک کنه. 

حالا اگر حالش را ندارید درباره خطرات آزبست جاهای دیگه بخونید من همین جا می گم که اگر این الیاف وارد ریه بشه برای همیشه اونجا می مونه و باعث بیماری های خطرناک ریه  و در نهایت مرگ میشه.

کاش تو ایران لااقل شهرداری ها تو این مورد به مردم کمکی بکنند تا خطری براشون پیش نیاد. 

پیوست: در اینجا می تونید عکس هایی ببینید که در هلند تو چه جاهایی ممکنه آزبست وجود داشته باشه.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 توسط نرگس

 به نظرم اگه از خیر وبلاگ نویسی بگذرم سنگین ترم نه؟

روزا دارند مثل برق باد میان و میرن و من همه اش وقت کم میارم...به نظر شما چرا اینجوریه؟ شاید فکر کنید آدم شلخته و بی برنامه ای هستم ولی اصلا اینطور نیست. من بیشتر کارام را سعی می کنم با برنامه ریزی قبلی انجام بدم تا استرسم هم کم باشه ولی مشکل من اینجاست که مسئولیت هام زیاده و واقعا کمبود وقت دارم.

حالا ار غرغر های همیشگی که بگذریم حال شما خوبه؟ رو به راهید؟ برای استقبال از بهار آماده اید دیگه؟

من که حسابی خوش خوشانمه و منتظرم هوا یه کوچولو دیگه گرم بشه(بالای ۱۵ درجه) و البته آرمین کوچولوی تنبل خان ما هم بتونه بدون کمک بشینه تا من بگذارمش تو صندلی دوچرخه و با هم بریم گردش و یللی تللی!

ولی جدا این روزا صدای آواز قشنگ پرنده ها را که می شنوم و جوونه های خیلی کوچولوی رو شاخه ها را می بینم روحم تازه میشه و عجله دارم تا بهار خیلی زود خودشو و زیبایی هاشو نشون بده. یادمه ۲۰سال پیش تو تهران و تو محله مون در ماه اردیبهشت همه جا می شد بوی یاس و شکوفه های درختان را حس کرد.. وقتی که صدای دوره گرد چاقاله فروش هم تو گوش می پیچید..یادش به خیر.... اونوقتا ما تو حیاط کوچیک خونمون هم بوته یاس داشتیم و هم یک درخت گیلاس که شکوفه هاش تو بهار بسیار زیبا و گیلاس هاش هم تو تابستون آبدار و خوشمزه بود. فکر نمی کنم دیگه از اون بوهای خوش و شکوفه ها تو تهران زیاد خبری باشه....دو سه سال پیش وقتی از جلوی خونه قدیمی رد شدیم و در خونه باز بود دیدم باغچه را کلا برداشتند و هیچ درخت و حتی یک گلدون هم تو خونه صاحبخونه جدید نبود. جلوی در خونه و تو کوچه هم که پدرم ۳ تا درخت کاشته بود و با حساسیت ازشون نگهداری کرده بود تا جون بگیرند هیچ اثری از درختا نبود....خیلی از آدم های بی احساس اون خونه بدم اومد.

بقیه خونه های محله قدیمی هم وضع بهتری نداشتند و جای هر خونه را یک آپارتمان چند طبقه گرفته بود و این یعنی به جای یک یا دو خانواده چندین خانواده تو هر خونه ای جا گرفته بود که محله را نسبت به قبل خیلی شلوغ تر کرده بود.

بگذریم اومدم غر نزنم ولی بازم آخرش به غرغر ختم شد!

از آرمین کوچولو مون هم بگم و برم ببینم می تونم  بالاخره این لینک دونی گوگل ریدری ام را درست کنم یا نه؟ بی سوادی هم بد دردیه والا..

آرمین اینروزا از نشستن خوشش میاد و داره تمرین می کنه.... من چند تا بالش می گذارم دور و برش تا اگه افتاد چیزی نشه..فعلا که داره خوب پیش میره و می تونه تا نیم ساعت هم بدون اینکه بیفته مستقل بشینه(آیکون قربونش برم!)

از دندون در آوردن هم خبری نیست با این حال هر روز ظهر یک عدد نان تست سبوس دار را با مارگارین به خوبی می خوره و شبا هم غذاهایی مثل خوراک گوشت و یا مرغ(بیشترش از سیب زمینیه البته) که من از قبل همه را پوره کردم و تو فریزر نگه می دارم می خوره و خیلی هم دوست داره.                            


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 توسط نرگس
 

اینهم عکس با مزه پسر ما برای شرکت در مسابقه بامزه ترین عکس به همت مامان کیاراد جان.

 در این عکس آرمین ۶ ماهه است و داره از گشنگی لنگه جورابش را که از پاش کشیده میخوره!!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم اسفند 1387 توسط نرگس
             

             

یکشنبه ای که گذشت تولد ۹ سالگی نیکی گلم بود. کیک تولدش را مثل پارسال خودم درست کردم و تزئین اش کار نیکی و باباش بود، یک کار هنری خانوادگی خلاصه!!

امسال ۶ نفر از دوستانش را دعوت کرده بود که به استخر بردیمشون و حسابی بهشون خوش گذشت.

کادوی تولد هم یک نینتندو دی اس گرفت که حسابی ذوق زده اش کرده و فعلا از صبح تا شب سرش تو اونه و من هنوز اون روی سگم بالا نیومده چون اولا هنوز چند روز بیشتر از تولد ش نگذشته و هم اینکه تعطیلات یک هفته ای مدارس هست و مطمئنا سخت گیری ها از هفته دیگه شروع خواهد شد.

آرمین هم بچه ام تو مدت کوتاهی ۲ بار مریض شده اول گلاب به روتون اسهال و استفراغ که دکتر فقط شیاف ضد حالت تهوع داد و گفت که زیاد بنوشه. حالا اون خوب شده سرما خورده و بینی اش گرفته و نمی تونه خوب نفس بکشه.

              

              

 یکی از کارهای بسیار مورد علاقه آرمین در آوردن جورابش و خوردن اونه!!

 


نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اسفند 1387 توسط نرگس
درباره وبلاگ
ما یک خانواده 4 نفره ایم و من در این وبلاگ از تجربه های روزانه و شخصی ام از دید یک مادر و یک زن می نویسم.
آرشيو مطالب
خواندنی ها




Blog Skin