اینم چند تا عکس با فیگورهای جدید مرد کوچولوی خونه مون.

تو این عکس یه مامان ندید بدید ژل به سر پسرش زده
آخه وقتی تو دراگ استور دیدم بیبی ها هم ژل دارند نشد که نخرم!!

بدون شرح!

عاشق این ژستش ام![]()

امروز قرار بود مثلا روز خلوتم باشه با خودم قرار گذاشتم کلی کارای عقب مونده را انجام بدم اولش همه چیز به نظرم جزیی اومد و با خودم فکر کردم یه خرید کوچولو و چند تا تلفن و جمع کردن لباس های شسته از روی بند و گذاشتن شون تو کمد و غذای شب را حاضر کردن و نیکی را بعد از ظهر به کلاس موزیک بردن دیگه اینهمه استرس نداره که!!
اما............. نشد که بشه! و من یک روز پر استرس دیگه ای را پشت سر گذاشتم و به خیلی از همین کارای جزیی هم نرسیدم...صبح ام که با بد اخلاقی آرمین شروع شد چون بعد صبحانه نه می خوابید و نه می خواست ساکت باشه و بازیش را بکنه و من مجبور بودم دائم بغلش کنم تا آروم باشه...از خرید کردن منصرف شدم و ظهر شد که همسرم هم خونه اومده بود و تا مدت کوتاهی که اون خونه بود آرمین را بهش سپردم و با عجله یک پیتزا آماده تو ماکروفر گذاشتم تا نیکی که از مدرسه رسید بخوره و بعد به سراغ رخت و لباس هایی که ۵ـ۶ روز بود شسته شده و حشک شده بود رفتم و اونا را هم با عجله تا کردم و تو کمد و قفسه ها جا دادم در همین حال صدای غرغر آرمین هم از پایین می اومد که باباش سعی می کرد ساکتش کنه...چند تا پیش بند و دستمال از کمد آرمین برداشتم و اومدم پایین..آرمین تو بغل بابا ساکت بود و داشت به من لبخند میزد شایدم به ریشمون می خندید که اینطوری دو تا آدم بزرگ را مچل خودش کرده بود...خلاصه دیدم وقتشه که فریدون بخواد بره سرکار سریع دست به کار شدم و ناهار مفصلی!! تدارک دیدم و دو تایی همراه با غرغر های آرمین تو صندلی اش، نیمرومون!! را خوردیم و فریدن رفت سرکار و نیکی هم دوباره مدرسه و علی موند و حوضش! با هزار سلام و صلوات آرمین را خوابوندم و مشغول جمع کردن بند و بساط ناهار از روی میز و آشپزخونه شدم و برای دو دقیقه هم رو مبل نشستم تا اخبار تلویزیون را ببینم که ساعت ۳ و ربع شد و نیکی از راه رسید آهان قبلش هم از کلاس موزیک تلفن زدند که امروز به خاطر مریضی معلمشون کلاس تشکیل نمیشه و منم که از خدا می خواستم با این هوای گند و بارونی امروز از خونه بیرون نرم..نیکی که اومد مثل همیشه داشت با غرغر کفش هاش را جلو در در میاورد که بهش تاکید کردم بچه خوابه و آروم باشه و بعد خودم به طبقه بالا رفتم تا چند تا تلفن بزنم که فقط به یکی شون رسیدم و وسط حرفام صدای گریه آرمین اومد و مجبور شدم قطع کنم.....دردسرتون ندم اومدم پایین و کمی شیر به آرمین دادم و آرومش کردم و بعد مثل همیشه گذاشتمش تو صندلی اش جلوی آشپزخونه تا خودم به کارام برسم..از روز قبل تصمیم داشتم ماکارونی درست کنم و گوشت چرخ کرده را از فریزر تو یخچال گذاشته بودم..دیروز که وقت نشد چون رفته بودم ورزش و بعدش هم خرید و .. خلاصه دیدم انگار گوشته یه خورده بو گرفته گذاشتمش تو کیسه دیگه ای و دادم نیکی تا ببره تو کانتینری که تو انباری داریم و مال آشغال هاست بیندازه تا خونه بو نگیره هر چند انباری بو می گرفت چون آشغال های ما را هر ۲ هفته یک بار می برند...بعد هم دیدم غرغر های آرمین داره شروع میشه به یه کوکو سیب زمینی هول هولی بسنده کردم و شام را خوردیم و آرمین برای نیم ساعتی دوباره خوابید و وقتی بیدار شد غذای شبش که شیر با آرد برنج بود را بهش دادم و ۳ تایی رفتیم طبقه بالا تا هم نیکی دوش بگیره و هم آرمین بخوابه که ساعت ۹ این اتفاق میمون افتاد و من اومدم پایین و یک سریال از تلویزیون دیدم و ظرف های شام را هم جمع کردم و الان هم در حالت نیمه چرت در خدمت شمام.....
فردا صبح هم باز میرم ورزش و ۳-۴ ساعتی خونه نیستم..امیدوارم بشه بعد ورزش برم کمی خرید کنم.
راستی آرمین کوچولو هم دیروز ۶ ماهه شد. پسرم کلی شیرین شده و خیلی هم کنجکاوه و از همه چی می خواد سر در بیاره. مثل اکثر بچه ها عاشق تلفن و کنترل تلویزیونه! هنوز دندون در نیاورده ولی وقتی دست روی لثه هاش می کشم خیلی آروم میشه و خوشش میاد.
مدتیه می خوام موهام را مش کنم و به دوست آرایشگرم هم گفتم ولی وقت نمی کنم باهاش قرار بگذارم ببینم می تونم فردا بهش زنگ بزنم؟
خوب شما چطورید خوبید اوضاع رو به راهه؟ زندگی بر وفق مراده؟
اگرم نیست زیاد سخت نگیرید همین الان یه لبخند بزنید و از زندگی تون خالا به هر نوعی که میشه لذت ببرید مبادا فردا حسرت امروز را بخورید.آینده هم که هیشکی نمی دونه چی میشه تا بخواهیم به اون امید داشته باشیم.... من این روزا خیلی دارم به زمان حال فکر می کنم و جالبه که دیگران هم در این باره با من سر صحبت را باز می کنند و حتی چند روز پیش یک ای میل فورواردی به دستم رسید که متنی بود درباره خوشبختی و من یک جمله اش برای همیشه تو ذهنم موند و اون اینکه..
خوشبختی یک سفر است نه مقصد
