تبليغاتX
بوی بارون
مادری که از زندگی روزمره می نویسد
چند وقت پیش با مادر همسرم تو مرکز شهرمون در حال گشت و گذاز بودیم که خانمی افغانی(تقریبا مسن) را دیدم که منو می شناخت و مدتی بود ندیده بودمش... وقتی باهاش سلام و احوال پرسی کردم ازم پرسید شنیده بودم بارداری به سلامتی زایمان کردی.......؟

 جواب دادم....بعله...و با اشاره دست کالسکه و بچه را نشون دادم که پیش مادربزرگش بود..

اون خانوم با خوشحالی به طرف کالسکه رفت و در حالی که آرمین را نگاه می کرد پرسید که دختره یا پسر؟وقتی جواب دادم پسر قیافه اون خانومه دیدنی بود و مرتب روز به آسمون و من می گفت: شکر....شکر....شکر....... خدا را شکر...راست میگویی....؟شکر.... واقعا شکر.... خدا حفظش کنه و.....

شاید فکر کنید دارم غلو می کنم ولی به خدا همینجوری پشت هم شکر می گفت!! و من هاج و واج مونده بودم که این پیش خودش چی فکر می کنه؟ نکنه فکر می کنه من در آرزوی پسر بودم؟!!! 

عکس های ۵ ماهگی آرمین(چه زود گذشت ها!)

                               

                            

                           

                          

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم آذر 1387 توسط نرگس
                       

کسانی که تو هلند زندگی می کنند و یا به اینجا سفر کردند شاید دیده باشند که خیلی از هلندی ها پرده های خونه شون را نمی کشند و وقتی از تو خیابون یا کوچه رد میشی می تونی تا ته خونه طرف را ببینی..البته کسی هم نگاه نمی کنه به جز خارجی ها!! از جمله خودم(سعی کردم این اواخر کمش کنم)......چند روز پیش هم که داشتم از پیاده رو رد می شدم چشمم خورد به پنجره خونه پیرزنی که می دونم تو خونه اش تنها زندگی کنه و همیشه روی یک ویلچر و جلوی پنجره می نشینه و بیرون را نگاه می کنه تو این میون اگر نگاهت باهاش تلاقی کنه، لبخند شیرینی هم بهت میزنه..

اون وقتی که من داشتم از جلو خونه اش طبق معمول رد می شدم تا به خونه خودمون برسم هوا تقریبا تاریک شده بود و پیرزن هم جلو پنجره نشسته بود و داخل خونه تاریک تاریک بود و  وقتی بیشتر دقت کردم(فضولی کردم) دیدم فقط رو یک طاقچه لامپی رو میزی روشنه که نورش به عکس یک مرد می خورد که فکرمی کنم همسرش بوده باشه..

 برام جالب بود تو اون خونه فقط همین یک لامپ روشن بود و فضای جالبی شده بود و این احساس را بهت می داد که اون آدم تو قاب عکس هم زنده است و تو اون خونه داره زندگی می کنه. 

حرف روشنایی خونه ها شد اینم بگم هلندی ها به خسیسی معروفند و خونه هاشون خیلی پر از نور و لامپ های آنچنانی مثل ایران نیست و من خانمی میانسال را می شناسم که خیلی روزا موقع غروب آفتاب به جای اینکه لامپی تو خونه اش روشن کنه تا آخرین لحظاتی که می تونه کنار پنجره رو به خیابون کارهاش را را انجام میده(مثل کتاب خوندن یا خیاطی کردن) تا از روشنایی چراغ خیابون استفاده کنه!!!        


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آذر 1387 توسط نرگس
دیروز و امروز تولدم بود(تعجب نکنید سال کبیسه است و همه دو تا تولد دارند یکی ایرانی یکی هم میلادی). قسمت تعجب برانگیزش(البته برای خودم) تبریکی بسیار گرم از طرف کسی بود که هیچ وقت ازش انتظارش را نداشتم و تبریکی سرد از طرف کسی بود که خیلی ازش انتظار داشتم. طبیعیه که این موضوع از طرفی خوشحالم می کرد و از طرفی غمگین ولی در کل ۲ روز غمگین را گذروندم.

ببخشید که انقدر سربسته حرف می زنم آخه وقتی همه آدرس وبلاگت را دارند مجبوری خودسانسوری کنی.

نیکی گلم حالش خوبه و نمراتش تو مدرسه خیلی خوبه و معلمش فوق العاده ازش راضیه. چند روزه می خوام براش یک کادو یا جایزه بخرم ولی همه اش مشکلات و درگیری های ذهنی نمی گذاره..شما مثل من نباشید و فراموش نکنید بچه هاتون را به موقع تشویق کنید.

آرمین عزیزم هم خوب خوبه و هرکی می بینش میگه چقدر مهرش به دل می شینه و...

بس که پسرم قیافه مظلوم و آرومی داره. 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آذر 1387 توسط نرگس
گوشی تلفن را بر می دارم و به خانه یکی از اقوام همسرم زنگ میزنم...شوهرش که گوشهاش خیلی سنگینه گوشی را بر میداره..

ـ الو سلام عمو ایرج..

- صداتون نمی یاد...اگه میشه بلندتر حرف بزنید

من این دفعه با صدای بلندتر:

- سلام عمو ایرج، من نرگس هستم..

- منصوره خانوم شمایی؟

با صدای خیلی بلندتر:

- من نرگسم

- مریضی؟

- نه عمو ایرج من نرگسم.. باشه حالا بعدا دوباره زنگ میزنم خد انگهدار 

بعد دو ساعت که دوباره زنگ میزنم خاله همسرم گوشی را بر میداره و بهش میگم زنگ زدم نبودید میگه ا....تو زنگ زده بودی ایرج میگه مهین زنگ زده بود!!

آرمین کوچولو خوبه و پسرکم داره حسابی دلبری میکنه

اینم عکس های ۴ ماهگی:

                                

                              

                             

                            


نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آذر 1387 توسط نرگس
درباره وبلاگ
ما یک خانواده 4 نفره ایم و من در این وبلاگ از تجربه های روزانه و شخصی ام از دید یک مادر و یک زن می نویسم.
آرشيو مطالب
خواندنی ها




Blog Skin