تبليغاتX
بوی بارون
مادری که از زندگی روزمره می نویسد
۱. امروز با خانمی مراکشی حرف می زدم و آرمین مدام گریه می کرد کمی قند روی پستونکش کشیدم و گذاشتم دهنش ساکت شد(شکلک بدجنس) بعد خانمه گفت من همیشه کمی عسل روی پستونک بچه هام می زدم که بهش گفتم  به نظرم نباید این کار را می کردی و روی شیشه های عسل هم نوشته که نباید به بچه های زیر یک سال داد. حالا قصدم از گفتن این موضوع این بود که اگر کسی اتفاقی این مطلب را خوند و یا سرچ کرد و اطلاعی از این موضوع نداشت مطلع بشه و به دلبند زیر یک سالش عسل نده. علتش را نمی دونم شاید آلرژی زا باشه.

 ۲. یادمه مدتی پیش سریالی از تلویزیون پخش می شد که اسمش یادم نیست ولی به وسیله این سریال می خواستند به مردم رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی را گوشزد کنند. در یکی از قسمت های سریال من دیدم ۳ تا آدم بزرگ و یک بچه چپیدند رو صندلی های عقب ماشین و این خودش اولین بدآموزی بود به جای آموزش، بعدم تو چنین شرایطی معلومه که نمیشه کمربند ایمنی را بست. جالبیش هم این بود که بچه هه پلیس به اصطلاح مخفی یا افتخاری یا نمی دونم چی چی بود و مدام به باباش تذکر می داد که یواش بره و...

۳. در ادامه مطلب شماره ۲ من تو خیلی وبلاگ های مادرانه که عکسی هم از اتاق و وسایل بچه هاشون میگذارند(در ایران) می بینم که خرید صندلی کودک مخصوص ماشین که در ایران بهش کریر می گویند هم گویا مد شده. تو رو خدا این وسیله مهم را فقط برای چشم و هم چشمی نخرید و حتما موقع حمل و نقل بچه در ماشین از اون استفاده کنید. در اینجا که چنین کاری اجباریه و خواه ناخواه باید انجام داد ولی در ایران من به شخصه تا حالا ندیدم کسی بچه اش را در صندلی مخصوص بگذاره و یا قانون راهنمایی رانندگی در این مورد باشه. ذکر این نکته هم بد نیست که صندلی باید به وسیله کمربند ایمنی در جای خودش محکم بشه. باور کنید با این کار جلوی خیلی حوادث گرفته میشه که یک عمر پشیمونی به بار نیاد   

۴. شما هم مثل من این مشکل را دارید که جندین و چند مدل پس ورد را باید از  حفظ باشید؟ من که تاز گی ها برای اینکه کمتر دچار اشتباه بشم خیلی جاها پس وردهام یک مدله.

۵. نیکی را از دیروز کلاس موزیک گذاشتیم.. دیروز هم هوا خیلی بد بود و من مجبور بودم آرمین را هم بگذارم تو کالسکه و همراه اون نیکی را به اولین جلسه کلاسش ببریم. آخ اگر من گواهینامه داشتم چی می شد..یعنی در واقع باید بگم اگه من پول داشتم چی می شدالبته تو این میون بعد از سالها که با یه دوچرخه قراضه سر کردم الان صاحب یه دوچرخه آخرین مدل، یه چیزی تو مایه مرسدس دوچرخه ها شدم و اونهم کادوی زایمانمه که به جای طلا جواهر از فریدون خواستم آخه من نه اهل پزم و نه اینکه طلا جواهر دوست دارم(می دونم خلم نمی خواد بگید). حالا تا چند وقت دیگه که آرمین بتونه بشینه میگذارمش تو صندلی اش و دو تایی میریم عشق و حال!

۶. دیروز نیکی لباس پوشیده اومده میگه مامان پابرهنه*میریم کلاسم؟

* منظورش پیاده بود.

۷. وزنم وحشتناکه و از گفتن عددش معذورم و شرمنده....فعلا هم یک دستگاه استپر(نمی دونم فارسی و یا انگلیسی اش چی میشه) گرفتم و مثل سریال بز* نگاه هی می خوام از شنبه شروع بکنم به ورزش!! 

۸. یک عالمه عکس از آرمین گرفتیم ولی هنوز وقت نکردم کوچیک کنم اینجا بگذارم و یا ای میل کنم.


نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1387 توسط نرگس
درباره وبلاگ
ما یک خانواده 4 نفره ایم و من در این وبلاگ از تجربه های روزانه و شخصی ام از دید یک مادر و یک زن می نویسم.
آرشيو مطالب
خواندنی ها




Blog Skin