تبليغاتX
بوی بارون
مادری که از زندگی روزمره می نویسد
به همین زودی ۴ هفته گذشت و من اصلا وقت نداشتم اینجا بیام و چیزی بنویسم. می دونم به همین زودی که این ۴ هفته گذشت هفته ها و ماه ها و سال های بعدی هم به سرعت برق و باد میان و میرن و یه موقع به خودم میام که می بینم نوه هام روی زانوم نشستند و من از وجود اونها در حال لذت بردنم. وقتی به الان آرمین نگاه می کنم یاد نیکی می افتم و اینکه چند سال پیش اونم اینقدر کوچولو بود و چقدر زمان زود گذشت که حالا نیکی ما ۸ ساله است و واسه خودش خانمی شده و خیلی کارها و بازی ها به نظرش بچه گانه است. کاش قدر این عمر کوتاه و لحظه لحظه زندگی مون را بدونیم و ازش لذت ببریم.  

از زایمانم براتون بگم که ۴ روز مانده به تاریخ پیش بینی شده زایمان یعنی روز ۳۱ تیر ساعت چهار و نیم صبح درد خفیفی مثل درد عادت ماهیانه داشتم که وقتی به ساعت نگاه کردم دیدم درد مدت کوتاهی طول کشید و ۲۰ دقیقه بعد دوباره شروع شد و اونجا فهمیدم که به خاطر منظم بودن زمان بین دردها احتمالا درد زایمانه و بعد به تدریج این درد شدیدتر و فاصله زمانی بین دردها هم به سرعت کم و کمتر شد به صورتی که در مدت یک ساعت به ۵ دقیقه یک بار رسید که همسرم سریع به ماما تلفن زد و اونم تقریبا یک ربع بعدش به خونه رسید و وقتی دهانه رحم را چک کرد گفت ۵ سانتی متر باز شده و اگز می خوام به بیمارستان برم باید همین الان سریع برم! من هم که داشتم از درد می مردم در فاصله کوتاه ۲-۳ دقیقه ای بین انقباض ها سعی می کردم لباس بپوشم و چون دوباره انقباض بعدی شروع می شد از شدت درد کارم نصفه نیمه می موند که ماما بهم گفت اگر بخواهی می تونی خونه زایمان کنی( چیزی که در طول حاملگی هم ۱۰ بار بهم گفته بودند) و من در همون حال گفتم نه اصلا من می خوام برم بیمارستان. خلاصه با هر مصیبتی بود از پله ها پایین اومدیم و خودم را به ماشین رسوندم و با همسرم به طرف بیمارستان رفتیم در حالی که ماما هم با ماشین خودش پشت سرمون می آمد. تو بیمارستان سریع ماما برام یک ویلچر اورد و به سرعت باد هم منو به طبقه دوم بیمارستان و بخش زایمان رسوند. وقتی رو تخت زایمان دراز کشیدم دیگه انقباض هم ۱ دقیقه ای شده بود و من آرامش نداشتم و در همون حال مدام از ماما تقاضای اپیدورال برای کاهش درد می کردم و اونم میگفت اصلا احتیاجی نیست چون دیگه زمانی باقی نمونده و بچه به زودی به دنیا میاد و اگر اپیدورال استفاده کنیم بچه بی حال به دنیا میاد و...

در حالی که مثل زایمان قبلی داشتم به تمام سیستم درمانی و زایمان در هلند تو دلم فحش می دادم سعی کردم کنترل بیشتری روی انقباض ها داشته باشم و با نفس های کوتاه درد کمتری احساس کنم که خوب نتیجه هم داشت تا حدودی. تقریبا ۴۵ دقیقه از زمان ورودم به بیمارستان گذشته بود که دیگه مرحله زور زدن هم رسید و تازه همون موقع بود که یک پرستار هم به جمع ما اضافه شد( تا قبلش فقط و من و همسرم و ماما در اتاق زایمان بودیم) و بعد از ۱۵ دقیقه زور زدن هم در ساعت ۸.۲۳ دقیقه صبح آرمین کوچولو به دنیا اومد و بلافاصله بچه را روی شکم من گذاشتند و من دیدم که سرتا پای بچه کبود رنگه و خیلی ترسیدم و به ماما گفتم و اونم گفت هیچی نیست و نگران نباش به خاطر کمبود اکسیژنه و خیلی زود همه چی خوب میشه و همین طور هم بود. بعد از مدتی بچه را وزن کردند که ۳۳۴۰ گرم بود و به من گفتند می تونی بعد از اینکه دوش گرفتی به خونه بری. من هم بلافاصله رفتم دوش و وقتی برگشتم گفتند اگر گروه خون بچه مثبت بود بهتون تلفن می زنیم که همسرت بیاد آمپول ضد ارهاش ببره که ماما تو خونه برات تزریق کنه( به خاطر منفی بودن گروه خون خودم) که با منفی بودن گروه خون آرمین خوشبختانه این موضوع منتفی شد. روزی که آرمین به دنیا اومد هوا خیلی سرد شده بود و به شدت بارون می آمد و ما زیر یک چتر بزرگ از ماشین پیاده شدیم و سمت خونه رفتیم. برام جالب بود که نیکی وسط زمستون تو یک روز آفتابی و نسبتا گرم به نسبت اون موقع به دنیا اومد و آرمین در یک هوای بارونی و سرد وسط تابستون! اینه که اینجا خود هلندی ها هم میگن که به هواشون اصلا نباید اطمینان کرد.

یک هفته اول من پرستار داشتم(اجباریه برای همه از طرف بیمه) که تو بعضی کارها کمکمون کرد که بعد یک هفته گفتیم دیگه احتیاجی نداریم چون مادرم هم پیشم بود. اینم بگه که ۴-۵ روز یک پرستار اومد و بعد شیفتش عوض شد و یک نفر دیگه اومد که نفر دومی عملا هیچ کاری جز حرف زدن نمی کرد و دائم لبه تخت من نشسته بود و پرچونگی میکرد که چند ساله اینجایی و آیا بیرون میری روسری سر می کنی یا نه!!! پدر مادرت چند وقت اینجا می مونند و.. موقع رفتن اش هم که می شد به من می گفت کاری هست برات انجام بدم؟

الان هم که ۴ هفته از به دنیا اومدن پسر کوچولو گذشته و آرمین خیلی پسر گل و خوردنی هست و زیاد هم اذیت کن و گریه ای نیست(برعکس نیکی که پدر ما رو در آورد!!).

نیکی هم درست اول تعطیلات مدرسه اش برادر دار شد و من متاسفانه هیچ کاری هم نتونستم براش بکنم و امروز و فردا را فعلا خونه دوستش خواهد بود و اگر وقت کنم چهارشنبه ببرمش سینما. از اول سپتامبر هم که دوباره مدرسه اش شروع میشه.

                            

                            

                            

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 توسط نرگس

آرمین، فرشته کوچولوی ما روز دوشنبه ۲۱ جولای برابر با ۳۱ تیر ساعت ۸.۲۳ دقیقه یک صبح بارانی به دنیا اومد.

دردها از ساعت ۴.۳۰ صبح شروع شد و ساعت ۷ بع بیمارستان رفتیم و یک ساعت و نیم بعد هم که پسرکوچولو به دنیا اومد. همه چی خوبه و برای نوشتن جزئیات دیگه وقتی سرم خلوت تر شد میام و می نویسم. از همه شما هم که مرتب به اینجا سر می زدید و حالم را می پرسیدید ممنونم.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم مرداد 1387 توسط نرگس
درباره وبلاگ
ما یک خانواده 4 نفره ایم و من در این وبلاگ از تجربه های روزانه و شخصی ام از دید یک مادر و یک زن می نویسم.
آرشيو مطالب
خواندنی ها




Blog Skin