چقدر گرد و خاک اینجا را گرفته...
دارم روزای آخر بارداری را میگذرونم و خیلی بی حوصله و تنبلم!
مامان و بابا اینجا هستند. مادرم با اینکه بنده خدا سن کمی هم نداره(۶۹ سال) خیلی کمک حالمه. برعکسش بابامه که اصلا از لحاظ فکری باهاش تفاهم ندارم و دائما تو مخمه!!
خیلی بده که آدم یکی مثل پدر و مادرش را از طرفی دوست داشته باشه و از طرفی هم دائما ازشون دلگیر باشه.
هوا هم اینروزا همه اش بارونیه انگار نه انگار تابستونه.
خوب غرغر هام تموم شد
برم دیگه.
دوستای گلم برام دعا کنید این روزای آخر همه چی خوب پیش بره.
من هم برای همگی تون تعطیلات تابستونی خوبی آرزو می کنم.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم تیر 1387 توسط نرگس
خواندنی ها
