* خدا را شکر با اینکه تو کشور غریب زندگی می کنم آدم های خوب دور و برم زیادند که در لحظه های درماندگی کمکم کنند. امروز باید نیکی را به یک زمین ورزشی اون سر شهر می بردم(با دوچرخه رفتیم) که تا اونجا نفسم برید و مادر یکی از بچه ها وقتی قیافه خسته و وا رفته من را دید بهم گفت بعد از ظهر نمی خواد برم و اون نیکی را هم بر می گردونه خونه. از حق هم نگذرم که تا به حال هر کمک و یا پیشنهاد کمکی هم بوده از طرف خارجی ها بوده و نه خود هلندی ها. باز دم خود خارجی مون گرم
.
* تا حالا به تیتراژ آغاز یا پایان سریال های ایرانی دقت کردید؟ لطفا این بار یه نگاهی بکنید و ببینید چقدر فامیلی های یک جور می بینید. مثلا نوشته تهیه کننده اکبر صفدرخانی تدوین اصغر صفدرخانی گریم غلام صفدرخانی و...حالا تازه به اینا اضافه کنید کسانی را که با هم فامیلند ولی نام فامیل مشترک ندارند. مثل پسرخاله و دختر دایی و داماد عمو و عروس عمه و الی آخر.
این نشون میده تو ایران برای تصاحب یک شغل اونهم از نوع دولتی روابط فامیلی نقشی بسیار پر رنگ تر از دوره کاری دیدن و استعداد و تخصص و کار آمدی داشتن داره.
برادر همسرم زمانی که در ایران بود دانشجوی صدا و سیما بود. شما فکر کنید اگر او در ایران مانده بود الان من و همسرم و کلی دیگه از فک و فامیل هم تو صدا و سیما کار می کردیم. بعد مثلا تصور کنید من کارگردان یکی از همین سریال های آب دوغ خیاری می شدم وای خدا چقدر اون موقع شما به من دری وری می گفتید
.
* جوک روز: پرزیدنت کشورمون فرمودند:براي توزيع عادلانه مواد غذايي در جهان راهکار داريم، ایرنا
کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی!!!
* این روزا و هفته های آخر چقدر دیر می گذره. حسابی خسته و کلافه ام و شبا اصلا خواب ندارم
.
راستش درد بالای شکم همچنان پابرجاست و نشستن پشت کامپیوتر را مشکل می کنه و من الان هم با وضعیت نیمه خوابیده!! در حال نوشتنم
.
قول داده بودم از زایمان اولم بنویسم. این شما و این ماجرای زایمان در حالت بریچ من:
روز ۱۴ فوریه سال ۲۰۰۰ بود و من هنوز ۲۵ روز تا تاریخی که احتمالا زایمانم بود وقت داشتم. چند روز قبل این تاریخ پیش ماما بودم و اون چون به وضعیت قرار گرفتن بچه در شکم شک داشت برای یک هفته بعد برام وقت سونوگرافی گذاشت که دیگه به اون جاها نرسیدم و روز ۱۴ فوریه با همسرم به خرید رفتیم و از جمله یک لامپ(لوستر) برای اتاق بچه خریدیم. اون روز من خیلی راه رفته بودم ولی اصلا هم احساس خستگی نمی کردم یعنی کلا بارداری اولم مشکل خاصی نداشتم. شاید چون جوون تر بودم
.
اون روز وقتی به خونه رسیدیم همسرم سعی کرد لامپ مورد نظر را وصل کنه و من هم وردستش ایستادم تا اگه وسیله ای لازم داره بهش بدهم. تو همین اوضاع احساس کردم رده ای آب از پاهام سرازیر شده خیلی تعجب کردم و نمی دونستم چیکار کنم. این وضغیت ادامه داشت و به ماما تلفن زدیم که سریع خودش را به خونه رسوند و بعد از معاینه گفت همین الان باید به بیمارستان برید. ساعت ۸ شب بود و من هیچ دردی هم نداشتم. با خودم فکر کردم تو بیمارستان یک معاینه میشم و بر می گردم خونه ولی اینطور نبود، چون دکتر گفت کیسه آب پاره شده و سونوگرافی هم کرد و دیدیم بعله نیکی خانوم ما نچرخیده و باسن مبارکش سمت پایینه. منو به بخش فرستادند و گفتند باید بمونی تا دردهات شروع بشه! اصلا انگار نه انگار که بچه تو وضعیت بریچه! خلاصه اون شب تا ساعت ۱۲ درد خاصی نداشتم ولی از اون به بعد کمی درد شروع شد و در ساعت ۲ نیمه شب خیلی شدید شد و پرستار بهم گفت می تونم تلفن بزنم همسرم بیاد بیمارستان. آخه قبلش بهش گفته بودند می تونی بری خونه فعلا که خبری نیست.
نمی خوام با بازگویی دردهام دیگران را از زایمان طبیعی بترسونم ولی خوب خدایی خیلی درد کشیدم و خیلی التماس کردم که منو سزارین کنید ولی هیچکس گوش نمی کرد
و همه دکترها اعتقاد داشتند که زایمان من می تونه خیلی خوب و به صورت طبیعی انجام بشه. ساعت ۴-۵ صبح بود و من از درد به خودم می پیچیدم و دکتر کشیک که می خواست بره خونه اومد بهم سر زد و من دستش را گرفته بودم و ول نمی کردم
و با التماس بهش می گفتم منو سزارین کنید، اونم به زور
دستش را از دست من بیرون کشید و گفت هیچ مشکلی پیش نمی یاد و رفت
.
از اون ساعت به بعد هم مرتب پرستارها می اومدند و باز شدن دهانه رحم را چک می کردند که خیلی به کندی و انگار میلیمتر به میلیمتر باز می شد.. از ساعت ۱۰ به بعد بود که فاصله دردها کم شده بود و تقریبا به ۵ دقیقه رسیده بود. دیگه کم کم چشممون به جمال دکتر روشن شد و مرحله زور زدن و زایمان شروع شد و در ساعت ۱۱. ۱۱ دقیقه صبح یک روز آفتابی زیبا(۲۶ بهمن) نیکی دختر نازنین ما با باسن مبارک واقعا پا به این دنیا گذاشت. اولین چیزی که منتظرش بودم صدای گریه بود ولی اون گریه نکرد . برای لحظه ای بچه را روی شکم من گذاشتند(برای همه اینکار را می کنند) و بعد از بریدن بند ناف بچه را به اتاقی دیگر بردند و با دستگاه دهان و مجرای تنفسش را تمیز کردند و بعد ما تازه صدای گریه را هم شنیدیم. بعد از اون هم وزنش کردند که ۲۹۲۰ گرم بود و دوباره پیش من آوردنش.
نیکی کوچولو بعد از اون زایمان طاقت فرسا مثل مامانش خیلی خسته بود و به زودی خوابش برد و من هم بعد از دوش گرفتن به خواب عمیقی فرو رفتم و تا ساعت ۵ بعد از ظهر هر دومون بیهوش بودیم. اون شب را در بیمارستان موندیم و فرداش بهمون اجازه مرخصی دادند و خدا را شکر بچه هیچ مشکلی نداشت.(با توجه با اینکه قبل هفته ۳۷ متولد شده بود).
حالا می خواستم بگم غرض از نوشتن متن بالا بیشتر این بود که بگم من امروز خیلی خوشحالم که زایمان به صورت طبیعی انجام شد. درسته که حیلی درد کشیدم ولی این دردها واقعا زود فراموش میشه وگرنه که مادر بزرگ های ما چطوری بدون هیچ امکاناتی ۷-۸ تا بچه می زاییدند.
امروزه تو ایران زایمان طبیعی کمتر انجام میشه و اونم به نظر من به خاطر تنبلی خود دکترهاست که خودشون را با یک سزارین کوتاه مدت راحت می کنند و در عوض طعم مادر شدن به صورت طبیعی را از یک زن می گیرند و از طرفی دردها و عوارض یک جراحی را هم بهش تحمیل می کنند. به نظر من اگر کسی واقعا مشکل خاصی نداره بهتره زایمان طبیعی را انتخاب کنه و ببینه که واقعا دوران نقاهت کمتری داره و هم اینکه برای مادر لذت بخشه که با نیرو و اراده خودش بچه ای را به دنیا بیاره. اونم به وقتش نه مثل سزارین که برات یک تاریخی را مشخص می کنند و میگن بیا بزا!
