تبليغاتX
بوی بارون
Lilypie Expecting a baby Ticker
بوی بارون
مادری که از زندگی روزمره می نویسد
خاطره یک شب ماندن در بیمارستان
بالاخره غیبت صغرا به پایان رسید و من اومدم دو کلمه وراجی کنم و برم.

اینروزا هوای اینجا انقدر خوبه که اصلا دلت نمی خواد تو خونه بمونی. روزا ۲۵-۲۶ درجه و شبا هم ۱۰-۱۲ درجه که البته شب هنوز کمی سرده برای بیرون بودن. مطمئنم اگر هوای هلند همیشه اینجوری بود هیچ وقت هیچ حارجی و یا حتی هلندی هوس ترک این کشور را نمی کرد. ولی خوب این روزا بسیار کوتاه و کمند و تقریبا چند هفته ای بیشتر نیستند.

هفته پیش و تو همین روزای خوش آب و هوا به بیمارستان رفتم تا اکو دوم و آزمایش خون دیگری انجام بدهم. بلاخره دکتر خانواده دید کاری ازش بر نمی یاد و منو به بیمارستان پیش دکتر داخلی فرستاد. اگر فکر می کنید دکتر داخلی من را ویزیت کرد سخت در اشتباهید!! به محض ورود یک پرستار اومد فشارم را اندازه گرفت که مثل همیشه عالی بود ۱۱۰/۶۵ . بعدش باید منتظر می شدم تا یک جوجه انترن بیاد و هزار تا سوال از سوابق بیماری ها و خانواده و جد و آبادم بپرسه و توی یک فرم پر کنه و ببره پیش دکتر داخلی. این خانم انترن جوان من را معاینه هم کرد و بعد نوبت یک انترن دیگه شد که اون هم یک آقای بسیار جوان و البته بسیار خوش تیپ و قیافه هم بود و این باعث می شد تا درد کمتری اون لحظه احساس کنی . بعد از یکی دو ساعت که اینا مشق هاشون را برده بودند به آقا معلم نشون بدهند دوتایی با هم اومدند پیش من و گفتند باید برای انجام اکو و آزماش های دیگه شب را در بیمارستان بمونم. من که اصلا فکرش را نمی کردم اونجا بمونم خیلی حالم گرفته شد و خلاصه به زور منو روی ویلچر! نشوندند و به بخش داخلی در طبقه چهارم بردند. وقتی وارد اتاق شدم با صحنه ای بدیع مواجه شدم، اتاقی شش تحته که پنج تا از تحت هاش را پیرمرد و پیرزن های بالای ۸۰ سال اشغال کرده بودند. با خودم فکر کردم عیبی نداره و یک شبه و من فردا میرم خونه. نیکی از همون لحظه شروع کرد آبغوره گرفتن و فین فین کردن که من بدون تو چیکار کنم و... خلاصه بعد رفتن بر و بچ دوباره یک پرستار اومد فشارم را گرفت و رفت. تخت بغلیم یک پیرمردی بود که دائم بلند بلند با تخت بغلیش حرف میزد و انگار نه انگار که ساعت ۱۱ شبه. برای بقیه هم که پیر بودند و احتمالا گوشهاشون چیزی نمی شنید انگار مسئله ای نبود. تخت من خوشبختانه کنار پنجره بود و من می تونستم از اونجا چراغ ساختمون های روبروی بیمارستان را ببینم که یکی یکی خاموش می شد. خیلی خسته بودم و تا چشم هام گرم می شد که بخوابم یک صدای وحشتناک عطسه منو از جا می پروند. خانم مسن تحت روبرویی انگار مشکل ادرار داشت و تا خود صبح با واکرش بین توالت و تخت قدم میزد و هر بار هم در توالت و در اتاق را محکم به هم می کوبید!! یکی دیگه از آقایون هم تا صبح سرفه های بلند می کرد و با هر سرفه بادی صدا دار هم ازش خارج می شد. تو اون بلبشو حساب کنید من تا صبح چه مصیبتی کشیدم. باور می کنید صبح که هوا روشن شد و همه شون بیدار شدند دیگه هیچ صدایی از کسی در نمی اومد؟  خلاصه صبح را با کسلی و چشم های گود افتاده شروع کردم و ساعت ۱ بعد از ظهر دوباره رفتم اکو که بازم هیچ مورد خاصی در کیسه صفرا و همین طور کلیه ها و کبد دیده نشد. آزمایش خونم کمی عفونت را نشون می داد که نفهمیدند چیه!! و فقط با ۳۰ عدد قرص معده به این بهانه که همه اینا مال معده است من را به خانه فرستادند. قرص های معده را چند روزی خوردم ولی وقتی دیدم اثر نداره ولش کردم. درد من اصلا در معده نیست و نمی دونم چرا باید قرص معده بخورم. خلاصه که درد همچنان ادامه داره ولی من تصمیم دارم باهاش کنار بیام تا ببینم بعد زایمان چی میشه. از تصور اینکه بخوام یک شب دیگه تو اون اتاق ۶ تخته بخوابم دردم کمی آروم میشه.

چند روز قبل هم پیش ماما بودم که گفت همه چیز خوبه. ازم خون گرفت تا ببینه در خونم پادتن ضد ارهاش مثبت هست یا نه؟ آهنم را هم ااندازه گرفت و گفت خوبه. 

من برم یه خورده آفتاب واسه روزای ابری و سرد پیش رو ذخیره کنم. امیدورام خواننده ها و دوستان اینجا هم هر کجای دنیا که هستید از این روزای قشنگ بهاری لذت ببرید.

|+| نوشته شده توسط نرگس در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 13:1 |

بیمه درمانی در هلند
* الان که حالم بهتره گفتم بیام دو کلمه بنویسم. دو روز پیش رفتم بیمارستان آزمایش خون دادم حالا نتیجه اش فردا مشخص میشه. تو پست قبلی که درباره سیستم بد درمانی در هلند گفتم باید توضیح بدهم که در هلند همه افراد اجباری بیمه هستند و باز هم همه افراد یک پزشک خانودگی دارند که هر بیماری براشون پیش میاد(فرقی نمی کنه)مجبورند با دکتر خانودگی قرار بگذارند و  در صورتی که اون تشخیص بده که کاری از دستش بر نمی یاد نامه ای به بیمار میده و اون را بیمارستان و نزد پزشک متخصص می فرسته که خوب معمولا چنین چیزی کمتر پیش میاد و یا بعد از مدت زیادی درمان های بی نتیجه دکتر مجبور میشه بگه کار دیگه ای از دستش بر نمی یاد و بفرسته پیش متخصص.

حالا در مورد من هم همین قضیه پیش اومده و من الان ۴ هفته است که میرم پیش دکتر خانواده و مشکلم را مطرح می کنم و هر بار درمان جدیدی می شوم. دفعه اول من را برای اکو (کیسه صفرا) به بیمارستان فرستاد که در اکو گفتند چیزی دیده نشده و بعد که من گفتم دردم ادامه داره بهم پودری گیاهی داد و گفت شاید به روده هایت مربوط باشد! این پودر ضرری برای دوران بارداری نداره و روده ها را نرم می کنه. یک هفته هم پودر را مصرف کردم خوب نشدم بعد بهم یک شربت اسید معده هم داد و گفت شاید مال معده ات باشه!! چون من تو حرفام از دهنم پرید و گفتم بعضی وقتا کمی هم سوزش سر معده دارم که خوب این مورد برای بسیاری از زنان در دوران بارداری پیش میاد(به خاطر فشار رحم). وقتی بهش میگم آخه من سمت راست شکمم درد می کنه و نه سمت معده میگه باشه می تونه به هم ربط داشته باشه. خلاصه که این رفت و آمد ها فعلا ادامه داره و من هر روز و بلافاصه بعد از خوردن وعده غذاییم دردم شروع میشه که شب ها بعد شام دیگه بی نهایت درد دارم.

حالا بدی سیستم درمانی هلند را گفتم خوبی اش را هم بگویم و اون اینکه بر خلاف ایران و یا آمریکا و کانادا بیمه بخش زیادی از هزینه های درمانی را متقبل میشه. البته اینجا در سال های قبل خیلی بهتر هم بود و بیمه ها تقریبا صدر در صد افراد را پوشش می دادند. مثلا همسرم حدود ۱۰ سال پیش دیسک کمرش را عمل کرد و ما یک سنت هم پرداخت نکردیم. همه هزینه ها شامل جراحی و دارو و فیزیوتراپی را بیمه پرداخت کرد.

یکی از دوستانم که می خواد تا چند وقت دیگه به کانادا مهاجرت کنه هی امروز و فردا می کنه و بعد خودش بهم گفت چون دو تا عمل جراحی پر خرج داره و هزینه ها در کانادا زیاده، می خواد اول این دو عمل جراحی را در اینجا انجام بده و بعد با خیال راحت مهاجرت کنه!

* حال نی نی خوبه و مدام در حال لگد زدنه هفته دیگه باید برم آمپول روگام بزنم چون گروه خونی ام منفی است. هنوز در مورد اسم بچه به هیچ نتیجه ای نرسیدیم. به همسرم میگم خوبه حالا بچه دوممونه و اسم کم آوردیم! ولی خوب خدایی اسم پسر انتخاب کردن انگار سخت تره. من خودم همیشه اسم رامتین را دوست داشتم ولی نمی دونم چرا همسرم اصلا از این اسم خوشش نمی یاد. بیشتر اسم هایی مد نظرشه که اینجا هم کاربرد داشته باشه که من خودم لزومی به اینکار نمی بینم و فقط در این حد که اسم ساده و قابل تلفظ باشه برایم کفایت می کنه. اسم هایی هم که همسرم تا حالا پیشنهاد داده سام و نیک بوده که من با هر دوتاش مخالف بودم چون به نظرم خیلی خیلی کوتاه میاد. نیکی از دومی یعنی نیک خوشش اومده و اصرار داره همین خوبه. حالا تصور کنید همسرم راه میره تو خونه میگه: سام چطوره؟ من هم میگم رامتین خوبه و نیکی از اون ور داد میزنه نهههههههههههههههههه نییییییییییییییییییییییییییییییییییییییک

|+| نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 10:17 |

ادامه مطلب قبلی(غرولند)
خیلی حرفها دارم که اینجا بنویسم ولی این درد لعنتی که تو پست قبل گفتم امانم را بریده و اصلا نمی تونم پشت کامپیوتر بنشینم. مثل الان که جونم داره بالا میاد از درد.

فردا میرم آزمایش خون ..دعا کنید بفهمند مشکل چیه و من راحت بشم.

سیستم درمانی هلند خیلی مسخره هست و من هنوز بعد از یک ماه نتونستم پیش متخصص برم. اگر حالم خوب شد میام قشنگ توضیح میدم ولی حالا....

برای همه تون آرزوی سلامتی دارم.

 

 

|+| نوشته شده توسط نرگس در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 21:29 |

کمی غرولند!
* مدتیه درد شدیدی در قسمت راست و بالای شکم احساس حس کنم که این درد بعد از ظهر ها و شب بعد از خوردن شام شدت پیدا می کنه و گاه طاقت فرسا میشه. اوایل فکر می کردم به خاطر بزرگتر شدن رحم و فشار به سایر اعضا داخلی باشه ولی بعد متوجه شدم این درد فقط در یک ناحیه به خصوص هست. چند روز پیش هم پیش دکتر خانوادگی بودم و او معاینه کرد و گفت احتمالا سنگ کیسه صفراست و باید برای اطمینان سونوگرافی کنم.

حالا وقت سونوگرافیم سه شنبه این هفته است و من همچنان شب ها درد دارم و با درد به رختخواب می روم. نمی دونم اگر واقعا سنگ کیسه صفرا باشه می خوان چیکارش کنند. خلاصه که تو این هیر و ویر همین یکی رو کم داشتم.

به خاطر همین درد کذایی پشت کامپیوتر نشستن هم برام خیلی مشکل شده و سعی می کنم بیشتر راه برم و یا دراز بکشم تا کمتر درد را احساس کنم.

* فردا مامان و بابام می خوان برن سفارت هلند و درخواست ویزا کنند تا برای زایمانم اینجا باشند. امیدوارم زود بهشون جواب بدهند و اذیتمون نکنند. آخه سفارت هلند خیلی قرتی بازی داره برای ویزا دادن. از طرفی هم شنیدم دیروز به خاطر فیلم ضد اسلام خیرت ویلدرز نماینده مجلس هلند در تهران و جلوی سفارت هلند تظاهرات بوده. خلاصه که بدشانسی پشت بدشانسی داره میاد.  

|+| نوشته شده توسط نرگس در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 22:47 |

تنبلی این روزا..
نمی دونم ننوشتن در اینجا را به حساب تنبلی بگذارم یا اینکه هنوز این وبلاگ برام حالتی غریب داره.

به هر حال من ۵ سال در جای دیگه ای می نوشتم و اونجا برام دوست داشتنی شده بود و به نوعی بهش احساس وابستگی داشتم که متاسفانه نتوستم به این روند ادامه بدهم و مجبور به اسباب کشی به خونه جدید شدم. درست مثل موقع هایی که آدم یه همسایه بد داره و سالها تحملش می کنه ولی یه روزی دیگه طاقتش طاق میشه و ترجیح میده از اون خونه و محله دوست داشتنی اش دست بکشه.

از طرفی تنبلی دوران بارداری هم مزید بر علته. چراکه این تنبلی خودش را در تمام مسائل زندگی داره نشون میده. از شیشه هایی که ماه هاست پاک نشده و به خودم هربار امید میدم که اگه تمیزشون کنم بارون میزنه همه چی را خراب می کنه و از گرد و خاکی که تمام وسایل منزل را گرفته، کاغذها و نامه هایی که باید دسته بندی بشن، بالکن خونه که باید تمیز بشه و گل و گلکاری و گلدون هایی که بی صبرانه منتظر عوض شدن خاکشون هستند و کلی کارای عقب مونده دیگه که اگر اسم نبرم سنگین ترم!

گفتم تنبلی یاد بعضی خرافاتی که مردم درباره زن باردار میگن افتادم و بعضی وقتا شک می کنم که نکنه درسته. در مورد تنبلی نمیدونم میگن بچه پسر میشه یا دختر ولی اگر گفتن پسر که گل گفتن. چون من سر بارداری اولم خیلی زبر و زرنگ بودم و اصلا ثانیه ای نمی نشستم و حتی در هفته های آخر شیشه پاک می کردم و حالا...

 دیگه اینکه یادمه تو ایران میگفتن اگر ترشی بخوری بچه دختره و شیرینی بخوری بچه پسره. در مورد من البته این قضیه کاملا برعکس بود و من اینبار قبل از اینکه جنسیت بچه را هم بدانم علاقه زیادی به خوردن ترشی جات داشتم و در مدت ویارم کلی قره قوروت و لواشک و تمر هندی و آلوچه خوردم. حالا حساب کنید بچه مون با این آت و آشغال هایی که من خوردم چه شکلی خواهد شد

خوب من برم که امروز خیلی انرژی استفاده کردم!! ولی به زودی برمی گردم و قول میدم که دیگه انقده تنبل نباشم.

|+| نوشته شده توسط نرگس در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 10:20 |

سال نو مبارک
      

                       هر روزتان نوروز             نوروزتان پیروز       

|+| نوشته شده توسط نرگس در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 17:46 |

تعطیلی مدارس
تو خبرها خوندم به دلیل شمارش آرا انتخابات در ایران، کلیه مدارس امروز تعطیل است و بعد این شکلی شدم.

آخه گ.. به شقییه چه ربطی می تونه داشته باشه؟؟

|+| نوشته شده توسط نرگس در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 11:13 |

خیرت ویلدرز
نمی دونم تا به حال اسم خیرت ویلدرز رهبر حزب آزادی هلند به گوشتون خورده یا نه؟

این آقا مدتیه تمام هم و غمش را گذاشته رو این مسئله که ثابت کنه اسلام دین فاشیستی است و نباید مسلمانان را به اروپا راه داد و....اخیرا هم فیلمی در همین رابطه ساخته که قراره تو ماه مارچ به نمایش در بیاد. تو هلند بحث های زیادی بر سر این موضوع سر گرفته و عده زیادی از سیاستمداران این کشور مخالف پخش این فیلم هستند. از طرفی هم خودشون را مقید به اصل آزادی بیان می دونند!

حالا کاری به این حرفا نداریم. در وبلاگ توماس اردبرینک که خبرنگاری هلندی و مقیم ایران است خوندم که حدودا ۷۰ نفر هلندی در ایران به سر می برند و دولت هلند نگران جان اتباع خود در ایران بعد از به نمایش گذاشتن این فیلم است. توماس و دوستش برای اینکه خیال هلندی ها را راحت کنند که هنوز در ایران امنیت جانی به وفور وجود داره(البته این مال قبل نمایش فیلم است) گزارش کوتاهی از سطح شهر تهران تهیه کردند و نظر چند نفر را در مورد هلند پرسیدند و بعد تصویر خیرت ویلدرز را نشان آنها داده تا ببینند کسی او را می شناسد یا خیر. خودتون به فیلم نگاه کنید و ببینید بعضی هموطنان عزیز چه نظرات مشعشعانه ای دارند.

http://www.youtube.com/watch?v=LwlDbgmBeVg&eurl=http://onzemaninteheran.com/

پیوست ۱: کسی می دونه چطور میشه لینک مستقیم تصویر در یوتیوب را گذاشت؟ من بی سواتم

پیوست ۲: وبلاگ های پرشین بلاگ چند هفته است که برای من باز نمی شه. کسی می دونه علت چیه؟ مال آنتی ویروس هم نبود.

پیوست ۳: اون لوگوی بارداری که بالای صفحه گذاشتم هر کاری می کنم نمی یاد وسط صفحه. کسی می تونه کمک کنه؟

پیوست ۴: همین دیگه. زیاده عرضی نیست جز اینکه عین اله خر است گاو من است.

|+| نوشته شده توسط نرگس در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 21:13 |

خانواده مشکل پسند
شما هم مشکلی مانند من دارید؟

تو خونه ما هر کی یه سازی میزنه واسه غذا خوردن و من بدبخت این وسط می مونم که چیکار کنم.

همسر گرامی از فسنجون و میرزا قاسمی و کلا غذاهای شمالی بدش میاد و با ماکارونی و پیتزا و آش و سوپ هم چندان میونه ای نداره. در عوض اگر هفت روز هفته بهش قیمه لا پلو و عدس پلو بدی صداش هم در نمی یاد و با اشتهای زیاد می خوره. نیکی هم که دیگه جای خود داره و تقریبا میشه گفت با غذاهای ایرانی میونه ای نداره و دوست داره هر روز پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده بخوره که البته از این خبرا نیست! و من به زور هم که شده مجبورش می کنم غذای خونگی بخوره.

مثلا امشب با اینکه خسته بودم رفتم کمی لوبیا پلو درست کردم. نیکی با قیافه درهم اومده سر میز و میگه من از این سبزا(لوبیا سبز) دوست ندارم. من هم با بی اعتنایی گفتم همینه که هست. بعد اینکه یه خورده فکر کرد اومد نشست سر میز و تقریبا نصف بیشتر بشقاب اش را خورد

خلاصه که معضلی داریم ما... این همه زحمت بکش وقت عزیزت را تو آشپزخونه بگذار بعد آخر سر دیدن قیافه های کج و کوله چی به روزت میاره؟ 

پیوست بارداری:

من حالم خوبه و فقط بعضی وقتا که زیاد سر پا هستم کمر درد و شکم درد می گیرم. نی نی هم داره به لگد زدن ادامه میده و هر لحظه به شدت لگد ها اضافه میشه!! فکر کنم که خیلی شاکیه که اون تو زندونیه. دلم می خواد تو یک پست ماجرای زایمان اولم را بگم ولی انقدر زایمان سخت و وحشتناکی بود که دلم نمی خواد زیاد بهش فکر کنم. ولی خوب چون قول دادم حتما میگم براتون تا درس عبرتی بشه واسه بقیه!!!

|+| نوشته شده توسط نرگس در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 21:46 |

بورکینی
                                                                             

چند شب پیش تلویزیون اینجا یک برنامه ای نشون می داد درباره بورکینی* یا همان لباس شنای مخصوص زنان مسلمان. در این برنامه با دختری مصاحبه می شد که وقتی این لباس را به تن کرده و به استخری رفته بود او را از استخر بیرون کشیدند و اجازه شنا بهش ندادند. دختر می گفت: مسئولین استخر به گفته خودشون به خواست مردم این کار را کردند.

البته این مورد برای بار اول در اینجا اتفاق افتاده بود و بیشتر استخرها اعلام کرده بودند که مشکلی با این لباس ندارند. خانمی که بیکینی به تن داشت به خانمی که با بورکینی به استخر رفته بود بحث می کرد که فکر نمی کنی تو با پوشیدن این لباس باعث میشی ما برهنه به نظر برسیم؟ 

برای من این حرف جای تعجب داشت. به هر حال کسی که بیکینی می پوشه می دونه که برهنه تر از حد معموله و نباید توقع داشته باشه دیگران هم مثل اون باشند همون طور که اون مسلمونه نمی تونه دیگران را مثل خودش بکنه.

امشب هم در بی بی سی خبری خواندم درباره اینکه مسئولین ورزش در ایران می خواهند از مراجع تقلید! درباره این لباس نظر بخواهند تا بتوانند دختران ایرانی را به مسابقات شنا اعزام کنند. فکر کنید تمام دنیا مسلمون هاش چنین لباسی را تایید کردند و مشکل فقط تایید کشورهای غربی است اون وقت تو ایران حتی چنین لباس پوشیده ای هم هنوز سوال برانگیزه. ما رو باش که گفتیم لااقل از فردا زن های ایرانی می تونند با همسر و بچه هاشون خانوادگی به استخر برن.

من خودم وقتی مدل و شکل این لباس را تو برنامه تلویزیون دیدم کمی خنده دار به نظرم اومد ولی بعد با خودم فکر کردم اگر کسی با توجه به اعتقاداتش بخواد لباس پوشیده ای برای شنا داشته باشه چراکه نه؟ ولی از طرفی نباید وسیله ای باشه برای تحمیل این پوشش به زنان. چیزی که در بسیاری موارد اتفاق می افته و زنان مسلمان از طرف همسر و پدرانشون مجبور به رعایت حجاب می شوند.

* بورکینی از ترکیب دو کلمه بورقع یا بورکا و بیکینی ساخته شده.

|+| نوشته شده توسط نرگس در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 22:45 |

جهارشنبه گذشته به سونوگرافی رفتیم(خانوادگی!). خانمی که مسئول این کار بود دفعه قبل هم در هفته ۸ و ۸ سال پیش هم در هفته ۲۰ برای نیکی خودش اینکار را انجام داده بود. خیلی مهربون بود و کلی از جزئیات را برامون توضیح داد. تقریبا یک نیم ساعتی طول کشید تا همه چی را خوب چک کنه. مثلا قلب و دریچه هاش و اعضای داخلی دیگه و همین طور اندازه جمجمه و چک کردن ستون فقرات و...

اولش هم ازمون پرسیده بود دوست دارید جنسیت اش را بدونید که ما هم گفتیم آره. چون اینجوری بهتر میشه آماده شد و یا لباس و وسایل تهیه کرد وگرنه که برای ما اصلا و ابدا دختر و پر هیچ فرقی نداشته و نداره و فقط اطمینان از سلامتی اش بود که مهم بود. خدا را شکر اونم تا جایی که سونوگرافی امکانش را داشت بهمون گفت همه چی خوبه.

 و اما ............. جنس بچه. خوب باید بگم که ما جنس مون به قول معروف جور شد! و به قول نیکی دوتا دختر هستیم مقابل دوتا پسر و بابایی دیگه احساس تنهایی نخواهد کرد. وقتی خانمه بهمون گفت پسره، نیکی رو به من میگه: حیف برای پول شما! چون الان دیگه هی باید برید ماشین و هواپیما بخرید چون اون نمی تونه با اسباب بازی های من بازی کنه.

اینم عکس هاش:

 

تو عکس بالا بند ناف به خوبی مشخصه.

این عکس بامزه هم از باسن و پاهاشه که خانمه خواست عضو شریفش! را هم بهمون نشون بده تا مطمئن باشیم که پسره.

اینم یکی دیگه از نیم رخ.

|+| نوشته شده توسط نرگس در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 19:10 |

چند نکته در مورد دوران بارداری
                                    

نکاتی که در زیر می آید من درآوردی نیست و در مجلات و سایت های مختلف درباره اش خوندم و البته شاید بعضی هاش را شما هم بدانید.

۱.در دوران بارداری از خوردن جگر و یا محصولاتی از جگر خودداری کنید. دلیلش هم زیاد بودن مقدار ویتامین آ در اونه که باعث اختلال در رشد جنین می شود.

۲. از خوردن گوشت های نیمه خام و نیم پز هم خودداری کنید تا دچار بیماری توکسوپلاسموز که برای جنین خطراتی دارد نشوید. همین طور اگر در خانه گربه دارید برای تمیز کردن جایش حتما از دستکش استفاده کنید و یا این کار را به دگری واگذار کنید.

۳. از خوردن محصولات لبنی مانند شیر و پنیر که پاستوریزه نیستند خودداری کنید. در شیر خام باکتریی به نام لیستریا (لاتین اش را نمی دانم) هست که برای جنین خوب نیست.

۴. برای استفاده از داروهای گیاهی حتما با متخصص در این زمینه مشورت کنید. من در جایی خوندم که خوردن دارچین برای جنین ضرر داره و چون خودم جندین بار روی حلیم صبحانه ام دارچین ریخته بودم کلی عذاب وجدان گرفتم. و یا سیاه دانه که از برنامه تلویزیون شنیدم که خوردنش برای زنان باردار مناسب نیست.

۵. سعی کنید در دوران بارداری تا جاییکه می تونید از لوازم آرایش استفاده نکنید. بعضی از لوازم آرایشی می توانند از طریق پوست و یا از راه دهان به داخل بدن و جریان خون منتقل بشوند و تحقیقات نشان داده که مخصوصا در جنین های پسر می تواند باعث بروز اختلالاتی در سیستم تولید مثل شان بشود. بعضی کرم های ضد چین و چروک که در آنها از رتین آ استفاده شده نیز برای جنین مضر هستند.

۶.بهتر است هر چند وقت یک بار داخل یخچال منزل را تمیز کنید تا از رشد باکتری های مضر در آن جلوگیری کنید. 

۷. تحقیقات تا امروز نشان داده که جلوی کامپیوتر نشستن و یا استفاده از مایکرویو ضرری برای جنین ندارد.

اما خوب اگر در این مورد خیلی وسواس دارید می تونید از این دو مورد هم دوری کنید(اینو دیگه از خودم گفتم).  

راستی من دیروز به همراه همسرم و دخترم به سونوگرافی رفتیم در پست بعدی میگم که چی شد البته با عکس! 

|+| نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 18:38 |

8 سالگی
                                                Birth00069.gif

نیکی خوشگل مامان و بابا تولدت مبارک. امیدواریم که ۱۰۰ سالگی تو جشن بگیری دختر مهربون و شاد و خندون ما. یه دنیا دوستت داریم

                         

|+| نوشته شده توسط نرگس در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 11:11 |

زایمان در خانه
                                   

چند روز پیش از طرف بیمه مون بسته ای فرستادند که شامل چند بسته نوار بهداشتی در اندازه های مختلف که مخصوص خونریزی های بعد زایمان است و همین طور الکل و گیره بند ناف و صابون ضد باکتری و گاز استریل و کلی تشکچه مخصوص که برای زایمان بتونی استفاده کنی تا تشک کثیف نشه به اضافه یک کتاب درباره راهای امن تر کردن فضای خانه برای نوزادان و کودکان.

البته اینهایی که من گفتم بیشتر به درد کسانی می خوره که در خانه زایمان می کنندو همونطور که شاید بدونید هلند کشوری است که بیشترین تعداد زایمان های خانگی را داراست و دولت هم مردم را تشویق می کنه که در خانه زایمان کنند و برای اینکار تمام امکانات را هم در اختیارشون قرار میده(رایگان) و دلیلش را هم فضای امن خانه و اینکه از لحاظ بهداشتی هم محیط خانه کمتر از بیمارستان آلودگی داره عنوان می کنند. لازم به ذکره که زایمان در خانه توسط ماما انجام میشه که البته همیشه چند دستیار هم داره. در این میون اگر ماما احساس کنه که زایمان در خانه مشکل آفرین خواهد بود بلافاصله زائو را به بیمارستان می فرسته که خوب خوشبختانه در اینجا فاصله خانه ها تا بیمارستان خیلی زیاد نیست و در عرض ماکزیمم ۱۵ دقیقه میشه به یک بیمارستان رسید.

در عوض اگر کسی خواستار زایمان در بیمارستان باشه باید چیزی در حدود ۴۵۰ یورو بپردازه که از این مبلغ تقریبا نصفش را بیمه پرداخت خواهد کرد و باز هم در مقایسه با هزینه های زایمان در ایران هیچ است.

من برای زایمان اولم که حدودا ۸ سال پیش بود بیمارستان را انتخاب کرده بودم چون به هر حال به سیستم اینجا زیاد اعتماد نداشتم و همه چیز برایم نا آشنا بود. بگذریم که اگر من زایمان بیمارستان را انتخاب نمی کردم هم در واقع مجبور به اینکار می شدم. چون دختر من در وضعیت بریچ قرار گرفته بود و کیسه آب هم پاره شده بود و من باید سریعا به بیمارستان می رفتم. حالا در یک پست جریانش را تعریف خواهم کرد. فقط اینو بگم که جد و آبادم اومد جلو چشمام چون منو مجبور کرده بودند که طبیعی زایمان کنم و می گفتند مشکلی پیش نمی یاد که خوب نیامد هم! ولی می تونست پیش بیاد  و به خاطر همین در طی تحقیقاتی که در سال ۲۰۰۰ و چند ماهی بعد از زایمان من انجام شد قانونی وضع شد که مادر خودش می تواند در چنین شرایطی بین زایمان طبیعی و سزارین یکی را انتخاب کند. تنها حسن زایمان اولم این بود که چون من به دلیل پزشکی و وضعیت خاص مجبور به رفتن به بیمارستان بودم تمام هزینه ها را بیمه خودش پرداخت کرد. 

تا یادم نرفته اینم بگم سیستم اینجا طوریه که وقتی خانمی باردار میشه باید به کلینیک هایی تلفن بزنه و وقت بگیره که توسط چندین ماما اداره میشه و اصلا لزومی نداره پیش دکتر خانواده و یا دکتر زنان بره مگر اینکه ماما تشخیص بده که بارداری در وضعیت عادی نیست و همراه خطره و اون وقت می فرسته پیش متخصص!

من هم از این قاعده مستثنی نیستم و الان هر ۴ هفته یک بار پیش ماما میرم برای کنترل که در هفته های آینده ۳ هفته یک بار و دوهفته یک بار و در ماه آخر هر هفته باید برای کنترل رفت. در طول این نه ماه بارداری هم  ۲ بار اکو یا سونوگرافی می گیرند که اونهم رایگان است و بیمه هزینه اش را پرداخت می کند. الان همه میگن پاشیم بریم هلند زایمان کنیم.

در این مدت من مجله ها و سی دی های مختلفی در مورد بارداری به دستم رسیده که حاوی نکات جالب و قابل توجهی هست. برای پست بعدی بعضی هاشون را می نویسم.

 

|+| نوشته شده توسط نرگس در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 21:33 |

حال این روزام
فردا وارد ۱۷ هفتگی خواهم شد. هفته آینده با ماما قرار دارم برای چک آپ و هفته بعدش هم برای دومین اکو به بیمارستان خواهم رفت. اکوی اولی در ۹ هفتگی بود که نی نی اندازه یه بادوم و شکل یه ویرگول بود! با این حال صدای قلبش را شنیدیم و کلی ذوق کردیم.

حالم خیلی بهتر شده و وزنم هم بر خلاف هفته های قبل داره بالا میره.

شنیدید میگن کوری عصا کش کور دگر شود حکایت این روزای منه. مادر یکی از دوستان نیکی (دخترم) که تو هفته های اول بارداری کلی کمک ما بود و نیکی را به مدرسه میبرد حالا خودش کمر درد گرفته و نمی تونه تکون بخوره و من هم برای جبران محبتش صبح ها میرم دنبال دخترش. از طرف دیگه یکی از دوستانم که او هم کمک بزرگی به من بود یک کیست جراحی کرده و حال و روز خوشی نداره. وقتی بهش میگم میام کمکت میخنده و میگه: کوری عصاکش کور دگر شود!

البته بزنم به تخته الان خیلی بهترم و همه کارهام را خودم انجام میدهم. فقط تو هفته هایی که حالم بد بود در عجب بودم که چطور بعضی ها در تمام دوران بارداری هیچ مشکلی حتی خستگی و تهوع ندارند و جالب اینکه بعضی هاشون میگن تازه تو ۴ ماهگی فهمیدند که باردارند.

می دونم اینجا هنوز خواننده ای نداره ولی خوب هر کی سر زد و وبلاگ مادران باردار دیگه ای را می شناخت میشه لطفا بهم معرفی کنه؟ ممنون. 

|+| نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 10:34 |