چند روز پیش جاری آلمانی من بعد از حدود ۱ ماهی که تلفن شون قطع بود زنگ زد و شروع کرد تعریف کردن جریان اسباب کشی شون و قطع بودن تلفن و...
نکته: او با من فارسی حرف می زند.
من : ای بابا لااقل یه خبری به ما می دادید ما این همه زنگ زدیم نگرانتون شدیم
جاری : ببخشید تلفن مون قطع بود و ما هم گرفتار کارهای خونه بودیم
من : تلفن واسه چی این همه مدت قطع بود؟
جاری : نمی دونم ... ما هم خیلی اذیت شدیم به خاطرش..این شرکتی که تلفن ازشون گرفتیم خیلی ت خ م ی ه!!!
من ![]()
پی نوشت : دوستان گلی که حال بچه ها را پرسیدید خیلی از همتون ممنونم الان هر دوشون خوبند و آرمین قراره جمعه واکسن بزنه. ایشالا که هیچ مامانی مریضی بچه هاشو نبینه.
آنفولانزا به خونه ما هم سر زده حالا خوکی یا غیر خوکی اش را نمی دانم..
نیکی روز پنج شنبه تو مدرسه حالش بد میشه و به من تلفن میزنند که برم بیارمش خونه و من هم که با خیال راحت در حال خرید بودم به سرعت خودم را به مدرسه رسوندم و با یه نیکی رنگ پریده مواجه شدم ..خلاصه اومدیم خونه و تازه مشکلات شروع شد..حالت تهوع و بدن درد و تب بالا و....همه و همه حکایت از آنفولانزای خوکی می کرد تا اونجایی که می شد نمی خواستم ارمین نزدیکش بره ولی خوب نمی شد دیگه..
زنگ زدم دکتر ببینم باید چیکار کرد بهم گفت لازم نیست اونجا بریم! و بهتره خونه بمونیم و استراحت کنه و مایعات زیاد بنوشه.. ما هم اطاعت کردیم و الان نیکی بهتره و آرمین دو شبه تب بالا داره
.
دیشب چون تبش خیلی بالا بود بردیمش دکتر کشیک شب و اونم بعد از معاینه گوش ها و ریه ها گفت مشکلی نیست..
خلاصه که اینا آخر خونسردی اند دیگه.. حالا قراره تا یکی دوهفته دیگه تمام بچه های زیر ۴ سال و بالای شش ماه را واکسن H1N1 بزنند.
یه سوال تو ایران هم واکسن اش هست؟ خدا کنه باشه تا لااقل گروه های پر خطر بتونند بزنند.
.jpg)
تو مطب دکتر تصویری شبیه بالا بود که موقع سرفه و عطسه به جای دست ها آرنج تون را جلوی دهان و بینی بگیرید. به نظرم توصیه خوبی میاد.

*ییپ و یانکه نام دو شخصیت و همینطور کتاب کودک در اینجا هست. نویسنده این سری کتاب های بسیار جالب و خواندنی برای بچه ها آنی ام خی اشمیت است. با اینکه سالها از نوشتن ماجراهای ییپ و یانکه گذشته ولی با خوندن این کتاب برای بچه ها اصلا گذشت این زمان طولانی را احساس نمی کنید. در ویکی پدیای هلندی آن نوشته شده که بسیاری از ماجرا های کتاب برای پسر نویسنده یعنی خانم اشمیت اتفاق می ا فتاده و شخصین ییپ شبیه این شخصیته و یانکه نیز در واقع شخصیت دختر همسایه همبازی پسر او
بوده. جالبه نه؟
توی گوگل من یک ترجمه فارسی اش را پیدا کردم ولی نمی دونم به درد بخور هست یا نه؟ چاپ همین امسال هم هست. از نشر نی

من این کتاب را تا ۸ سالگی برای نیکی می خوندم ولی بعدا دیگه براش جالب نبود!
پی نوشت: متاسفانه اینجا هم خوندم قوانین کپی رایت ترجمه این کتاب در ایران رعایت نشده
.
******************************************
*اگر سلامتی بچه هاتون براتون مهمه لینک زیر را بخونید..
مشخصات گروه دوم کالاهاي وارداتي فاقد کيفيت و استاندارد لازم از سوی سازمان توسعه تجارت اعلام شد
خوشبختانه اروپا و امریکا استانداردهای خودشون را برای ورود کالای چینی دارند و هر چیزی به راحتی به بازار راه پیدا نمی کنه و اگر هم پیدا کرد و ضرر و زیانش معلوم شد خیلی زود از فروشگاه ها جمع میشه و پول مردم را هم بر می گردونند..مثلا دو سه سال پیش یادمه یک اسباب بازی تو فروشگاه ها بود که گفتند مواد تشکیل دهنده اش بیش از حد مجاز یک ماده شیمیایی داشت و سریع جمع شد. تو ایران این امکان متاسفانه وجود نداره و خوبه که خود خانواده ها بهش اهمیت بدهند و هر اساب بازی را به صرف زیبایی و یا ارزان بودن برای بچه هاشون نخرند.
سلام عصر پاییزیتون به خیر..
می بینم تو پست قبلی علاقمندان به رژیم(نه اون رژیم!) زیادن..
من با روش اتکینز رژیم گرفتم و فعلا هم از روند کاهش وزنم راضیم.
نمی دونم کی ولی یه بنده خدایی تو این اوضاع کشمشی ایران عرض کرده بودند:
اگر می خواهید لاغر شوید لازم نیست رژیم بگیرید کافی ست رژیم شما را بگیرد.
عجب سخن نغزی..
اینم بگم نمیرم از نگفتن..
الهی بشکنه دست اون آدم های خودفروش و خود فروخته ای که پریروز تو خیابون عباس آباد با باتوم تو گردن و دست و پای برادر زاده من و صدها هموطن دیگه زدند..حواهرم می گفت تمام بدنش کبود و جای باتوم به خصوص روی گردن حسابی ورم کرده ولی با اینحال سرکارش را رفته بود(داشته می رفته سر کار که این اتفاق افتاده)
تاریخ بد جوری داره تکرار میشه..
* چه تضاد جالبیه وقتی بچه بزرگه داره دندون های شیری را یکی یکی از دست میده و هر روز میاد دندون لق شده اش را نشانت میده ببینی که بچه کوچیکه داره دندون های شیری جدید در میاره![]()
* دردسرهای این وبلاگ کم بود یک وبلاگ هم برای رژیمم ساختم تا بلکه برای رسیدن به هدف مصمم تر بشوم..اولش گفتم خوب چه اشکالی داره تو همین وبلاگ ار رژیمم هم می نویسم ولی بعد دیدم دیگه حیلی ضایع ست هم درباره خودم هم بچه ها هم رژیم و...خلاصه ترسیدم کار به جاهای باریک کشیده بشه و کم کم پای همه چی به وسط بیاد.
* ما خوبیم ولی به شدت گرفتار پیچ و خم زندگی...
دیروز سه شنبه ۲۸ مهرماه آرمین در سن ۱۶ ماهگی توانست بالاخره دو سه قدم برداره و من هم که ذوق زده شده بودم و تشویقش می کردم از طرف نیکی مورد خطاب قرار گرفتم که مامان چه خبرته؟
آرمین هپلی می شود..

آرمین تخس می شود.. نمک ها را ریخته رو زمین و داره توشون شنا می کنه!

با خواهر جون در حال سرسره بازی

وقتی اولین بار روی تاب نشست

وقتی اولین بار آبنبات چوبی خورد

و اینم آرمین زبون دراز

تقربا دو روز نوشهر بودیم که فوق العاده شلوغ بود و اصلا اون احساس آرامشی که با دور شدن از تهران باید پیدا می کردی وجود نداشت خیابون ها و لب ساحل شلوغ و پر ترافیک. نیکی که با دیدن دریا ذوق زده شده بود می خواست هر چه زودتر بپره تو آب! فریدون هم تصمیم گرفت باهاش همراهی کنه تا اتفاقی براش نیفته. من هم با آرمین و بقیه تو ساحل نشسته بودیم و گپ می زدیم که فریدون با دلخوری اومد گفت پاشید بریم بابا! اینجا کجاست ما اومدیم و بعد دیدیم که بعله یه چند تا مامور با چوب و چماق و یکی شون هم با کلت کمری! در حال داد و فریاد به مردم که از آب بیرون بیایید به این بهانه که دریا طوفانیه! که اصلا هم نبود. بیخود نیست نیکی همه اش میگه من اونجا(ایران) رو دوست ندارم چون خیلی پلیس هست..متاسفانه تو کشور ما پلیس به جای اینکه حس امنیت بده باعث رعب و وحشته.
از اون ور یه آقایی هم که پاچه شلوار بالا زده بود و انگار می خواست گل لگد کنه تو آب های لب ساحل قدم میزده که با دیدن فریدون در مایو غیرتش به جوش میاد بهش میگه: آقا شما خجالت نمی کشی جلو زن و بچه مردم اینجوری میری تو آب!! فریدون هم میگه خوب آدم وقتی می خواد شنا کنه مایو می پوشه مگه شما کت شلوار می پوشی و...
می بینید مشکل ما فقط حکو*مت نیست مشکل ما دیگه فرهنگی شده ۱۰۰ سال به عقب برگشتیم پوشش زن ها کم بود حالا مردها هم باید یا چادر برن آب تنی.
فردای اون روز ما تصمیم گرفتیم به تهران برگردیم ولی سر راه به نمک آبرود هم رفتیم تا تله کابینش را سوار بشیم..بگذریم که اونجا هم قدم به قدم خواهران زینب در حال ارشاد بودند و یکی شون گیر داده بود به نیکی و به من می گفت درسته سنش کمه ولی در حدیث فلان و آیه بیسار و به نقل از امام موسی کاظم و...اومده که دخترهاتون را از شش سالگی از نامحرم بپوشونید!!من هم که اصلا حوصله اینجور آدما را ندارم و با خودم میگم اینم حتما اینجوری داره واسه خانواده اش نون میبره بذار بگه و با گفتن بله شما درست میگید راهمو کج می کردم و میرفتم.
اومدیم تله کابین سوار بشیم با صف طولانی و قیمت های باور نکردنی اش مواجه شدیم هشت هزار تومان هر نفر یه وسیله ای به نام سورتمه هم اونجا بود که اونم همین قیمت را داشت حالا شما این قیمت ها را به قیمت ورودی به پارک در نظر بگیرید و ببینید چه دزد بازاریه. من هم طبق معمول در حال چرتکه انداختن بودم که ورودی مثلا پارک افتلینگ در هلند ۲۸ یوروست و اون تو هر چه قدر دلت می خواد از دنیا دنیا وسیله بازی استفاده کن بدون اینکه مبلغ دیگه ای بپردازی.
ولی خوب با همه این احوال ما که تا اونجا رفته بودیم نمی خواستیم دست خالی برگردیم و تله کابین را سوار شدیم و چقدر منظره جنگل اون بالا رویایی و زیبا بود..


در راه برگشت به تهران با فریدون حساب کردیم هزینه دو روز شمال رفتن ما از هزینه ۳ روز فرانسه رفتن ما بیشتر تمام شده بود! خواهرم میگفت خوب چه کاریه میگذاشتید دوباره همون فرانسه را می رفتید.
اینم حرفیه ولی ما دوست داریم ایران عزیز و قشنگ مون را هم بریم بگردیم و بیشتر از زیبایی هاش بهره ببریم نه اینکه کل تعطیلات را تو شلوغی پایتخت باشیم.
خلاصه که من موندم مردم در ایران حالا علاوه بر هزینه های خورد و خوراک و پوشاک هزینه تفریح و مسافرتشون را از کجا میارن؟
دیگه جونم براتون بگه ما دو تا مسافرت یک روزه به دماوند و اراک هم داشتیم که بیشتر جنبه دیدار با فامیل و دوستان را داشت.
اینم بگم در تهران پارکی هست به نام اگر اشتباه نکنم نشاط که تو یه روزایی هم انگار مال خانوماست ما یک روز برای باربیکیو به این پارک رفتیم و چقدر خوش گذشت محیط خیلی خوبی داشت امکاناتش خوب بود و اصلا شلوغ و بی کلاس نبود. حتما اگر قصد باربیکیو دارید به اونجا سر بزنید نزدیک پل سید خندان بود.
عکس زیر جای دوچرخه سواریشه.

این چند وقت هم من خیلی سرم شلوغه و ممکنه تا مدتی زیاد اینجا نیام بنویسم ولی وبلاگ های همه دوستان عزیزم را می خونم.
