تبليغاتX
بوی بارون
مادری که از زندگی روزمره می نویسد

gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden

*ییپ و یانکه نام دو شخصیت و همینطور کتاب کودک در اینجا هست. نویسنده این سری کتاب های بسیار جالب و خواندنی برای بچه ها  آنی ام خی اشمیت است. با اینکه سالها از نوشتن ماجراهای ییپ و یانکه گذشته ولی با خوندن این کتاب برای بچه ها اصلا گذشت این زمان طولانی را احساس نمی کنید. در ویکی پدیای هلندی آن نوشته شده که بسیاری از ماجرا های کتاب برای پسر نویسنده یعنی خانم اشمیت اتفاق می ا فتاده و شخصین ییپ شبیه این شخصیته و یانکه نیز در واقع شخصیت دختر همسایه همبازی پسر او 

بوده. جالبه نه؟

توی گوگل من یک ترجمه فارسی اش را پیدا کردم ولی نمی دونم به درد بخور هست یا نه؟ ترجمه سیمین رفعتی و چاپ همین امسال هم هست. از نشر نی

                                  gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden

من این کتاب را تا ۸ سالگی برای نیکی می خوندم ولی بعدا دیگه براش جالب نبود!

                                 ********************************************

*اگر سلامتی بچه هاتون براتون مهمه لینک زیر را بخونید..

مشخصات گروه دوم کالاهاي وارداتي فاقد کيفيت و استاندارد لازم از سوی سازمان توسعه تجارت اعلام شد

خوشبختانه اروپا و امریکا استانداردهای خودشون را برای ورود کالای چینی دارند و هر چیزی به راحتی به بازار راه پیدا نمی کنه و اگر هم پیدا کرد و ضرر و زیانش معلوم شد خیلی زود از فروشگاه ها جمع میشه و پول مردم را هم بر می گردونند..مثلا دو سه سال پیش یادمه یک اسباب بازی تو فروشگاه ها بود که گفتند مواد تشکیل دهنده اش بیش از حد مجاز یک ماده شیمیایی داشت و سریع جمع شد. تو ایران این امکان متاسفانه وجود نداره و خوبه که خود خانواده ها بهش اهمیت بدهند و هر اساب بازی را به صرف زیبایی و یا ارزان بودن برای بچه هاشون نخرند.

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط نرگس
gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden

سلام عصر پاییزیتون به خیر..

می بینم تو پست قبلی علاقمندان به رژیم(نه اون رژیم!) زیادن..

این آدرس وبلاگ منه..من با روش اتکینز رژیم گرفتم و فعلا هم از روند کاهش وزنم راضیم.

نمی دونم کی ولی یه بنده خدایی تو این اوضاع کشمشی ایران عرض کرده بودند:

اگر می خواهید لاغر شوید لازم نیست رژیم بگیرید کافی ست رژیم شما را بگیرد.

عجب سخن نغزی..

اینم بگم نمیرم از نگفتن..

الهی بشکنه دست اون آدم  های خودفروش و خود فروخته ای که پریروز تو خیابون عباس آباد با باتوم تو گردن و دست و پای برادر زاده من و صدها هموطن دیگه زدند..حواهرم می گفت تمام بدنش کبود و جای باتوم به خصوص روی گردن حسابی ورم کرده ولی با اینحال سرکارش را رفته بود(داشته می رفته سر کار که این اتفاق افتاده) 

تاریخ بد جوری داره تکرار میشه..


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط نرگس
* اینروزا آرمین هر حیوانی می بینه میگه هاپ!!! حتی وقتی پرنده ای تو آسمون پر میزنه

* چه تضاد جالبیه وقتی بچه بزرگه داره دندون های شیری را یکی یکی از دست میده و هر روز میاد دندون لق شده اش را نشانت میده ببینی که بچه کوچیکه داره دندون های شیری جدید در میاره

* دردسرهای این وبلاگ کم بود یک وبلاگ هم برای رژیمم ساختم تا بلکه برای رسیدن به هدف مصمم تر بشوم..اولش گفتم خوب چه اشکالی داره تو همین وبلاگ ار رژیمم هم می نویسم ولی بعد دیدم دیگه حیلی ضایع ست هم درباره خودم هم بچه ها هم رژیم و...خلاصه ترسیدم کار به جاهای باریک کشیده بشه و کم کم پای همه چی به وسط بیاد.

* ما خوبیم ولی به شدت گرفتار پیچ و خم زندگی... 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط نرگس

دیروز سه شنبه ۲۸ مهرماه آرمین در سن ۱۶ ماهگی توانست بالاخره دو سه قدم برداره و من هم که ذوق زده شده بودم و تشویقش می کردم از طرف نیکی مورد خطاب قرار گرفتم که مامان چه خبرته؟

آرمین هپلی می شود..

آرمین تخس می شود.. نمک ها را ریخته رو زمین و داره توشون شنا می کنه!

با خواهر جون در حال سرسره بازی

وقتی اولین بار روی تاب نشست

وقتی اولین بار آبنبات چوبی خورد

 و اینم آرمین زبون دراز

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط نرگس
..با بدبختی تونستیم جایی در نوشهر پیدا کنیم و شب را اونجا بمونیم راستش من خیلی دوست داشتم جواهر ده و رامسر و کلا جاهای توریستی دیگری از شمال ایران را که تا حالا نرفته بودم برم بگردم ولی خوب تعداد همسفر هامون زیاد بود و نمی شد به راحتی تصمیم گرفت.

تقربا دو روز نوشهر بودیم که فوق العاده شلوغ بود و اصلا اون احساس آرامشی که با دور شدن از تهران باید پیدا می کردی وجود نداشت خیابون ها و لب ساحل شلوغ و پر ترافیک. نیکی که با دیدن دریا ذوق زده شده بود می خواست هر چه زودتر بپره تو آب! فریدون هم تصمیم گرفت باهاش همراهی کنه تا اتفاقی براش نیفته.  من هم با آرمین و بقیه تو ساحل نشسته بودیم و گپ می زدیم که فریدون با دلخوری اومد گفت پاشید بریم بابا! اینجا کجاست ما اومدیم و بعد دیدیم که بعله یه چند تا مامور با چوب و چماق و یکی شون هم با کلت کمری! در حال داد و فریاد به مردم که از آب بیرون بیایید به این بهانه که دریا طوفانیه! که اصلا هم نبود. بیخود نیست نیکی همه اش میگه من اونجا(ایران) رو دوست ندارم چون خیلی پلیس هست..متاسفانه تو کشور ما پلیس به جای اینکه حس امنیت بده باعث رعب و وحشته.

از اون ور یه آقایی هم که پاچه شلوار بالا زده بود و انگار می خواست گل لگد کنه تو آب های لب ساحل قدم میزده که با دیدن فریدون در مایو غیرتش به جوش میاد بهش میگه: آقا شما خجالت نمی کشی جلو زن و بچه مردم اینجوری میری تو آب!! فریدون هم میگه خوب آدم وقتی می خواد شنا کنه مایو می پوشه مگه شما کت شلوار می پوشی و...

می بینید مشکل ما فقط حکو*مت نیست مشکل ما دیگه فرهنگی شده ۱۰۰ سال به عقب برگشتیم پوشش زن ها کم بود حالا مردها هم باید یا چادر برن آب تنی.

فردای اون روز ما تصمیم گرفتیم به تهران برگردیم ولی سر راه به نمک آبرود هم رفتیم تا تله کابینش را سوار بشیم..بگذریم که اونجا هم قدم به قدم خواهران زینب در حال ارشاد بودند و یکی شون گیر داده بود به نیکی و به من می گفت درسته سنش کمه ولی در حدیث فلان و آیه بیسار و به نقل از امام موسی کاظم و...اومده که دخترهاتون را از شش سالگی از نامحرم بپوشونید!!من هم که اصلا حوصله اینجور آدما را ندارم و با خودم میگم اینم حتما اینجوری داره واسه خانواده اش نون میبره بذار بگه و با گفتن بله شما درست میگید راهمو کج می کردم و میرفتم.

اومدیم تله کابین سوار بشیم با صف طولانی و قیمت های باور نکردنی اش مواجه شدیم هشت هزار تومان هر نفر یه وسیله ای به نام سورتمه هم اونجا بود که اونم همین قیمت را داشت حالا شما این قیمت ها را به قیمت ورودی به پارک در نظر بگیرید و ببینید چه دزد بازاریه. من هم طبق معمول در حال چرتکه انداختن بودم که ورودی مثلا پارک افتلینگ در هلند ۲۸ یوروست و اون تو هر چه قدر دلت می خواد از دنیا دنیا وسیله بازی استفاده کن بدون اینکه مبلغ دیگه ای بپردازی.

ولی خوب با همه این احوال ما که تا اونجا رفته بودیم نمی خواستیم دست خالی برگردیم و تله کابین را سوار شدیم و چقدر منظره جنگل اون بالا رویایی و زیبا بود..

                                   gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden

        gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden  gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden

                                 

در راه برگشت به تهران با فریدون حساب کردیم هزینه دو روز شمال رفتن ما از هزینه ۳ روز فرانسه رفتن ما بیشتر تمام شده بود! خواهرم میگفت خوب چه کاریه میگذاشتید دوباره همون فرانسه را می رفتید.

اینم حرفیه ولی ما دوست داریم ایران عزیز و قشنگ مون را هم بریم بگردیم و بیشتر از زیبایی هاش بهره ببریم نه اینکه کل تعطیلات را تو شلوغی پایتخت باشیم.

خلاصه که من موندم مردم در ایران حالا علاوه بر هزینه های خورد و خوراک و پوشاک هزینه تفریح و مسافرتشون را از کجا میارن؟

دیگه جونم براتون بگه ما دو تا مسافرت یک روزه به دماوند و اراک هم داشتیم که بیشتر جنبه دیدار با فامیل و دوستان را داشت.

اینم بگم در تهران پارکی هست به نام اگر اشتباه نکنم نشاط که تو یه روزایی هم انگار مال خانوماست ما یک روز برای باربیکیو به این پارک رفتیم و چقدر خوش گذشت محیط خیلی خوبی داشت امکاناتش خوب بود و اصلا شلوغ و بی کلاس نبود. حتما اگر قصد باربیکیو دارید به اونجا سر بزنید نزدیک پل سید خندان بود. 

عکس زیر جای دوچرخه سواریشه.

                              gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden

این چند وقت هم من خیلی سرم شلوغه و ممکنه تا مدتی زیاد اینجا نیام بنویسم ولی وبلاگ های همه دوستان عزیزم را می خونم.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط نرگس
شنیدم تو غرب تهران سوپر مارکت بزرگ و خارجی باز شده..چقدر خوب چون ما که ایران بودیم دائم با فریدون که درباره قیمت ها حرف می زدیم می گفیم اگه مثلا سوپر مارکت آلدی(سوپر مارکت ارزان آلمانی الاصل) اینجا بود چه غلغله ای بود و کلی هم به نفع آلدی و هم به نفع مردم بود..از ایرانی هاش که خیری به مردم نمی رسه!!

اینو گفتم یاد دو تا خاطره کوچیک از این سوپر مارکت های ایرانی افتادم..

یه روز با خواهرم رفتیم فروشگاه شهروند نزدیک خونه تا من یه خرید کوچولو بکنم بعد از برداشتن اجناسم تو صف صندوق ایستادم و نوبتم شد و حساب کردم دیدم خانم جوان صندوق دار ۸۰ تومان بهم کم داده برگشتم بهش بگم که دیدم مشغول چونه زدن با یک مشتری دیگه ست که خانمی نسبتا مسن بود و می گفت من آدامس نمی خوام نه می خورم و نه واسه دندون خوبه! همون بقیه پولم را بدهید و خانم صندوقدار هم هی می گفت پول خورد ندارم(بعله دیگه ۳۵۰ تومن پول خورده) و دست آخر هم با حالتی ناراحت و عصبی به خانومه میگه آخه ۳۵۰ تومن که پولی نیست و کیف پولش را از داخل کیف دستی اش که کنارش بود برداشته و ۳۵۰ تومن را به طرف خانومه گرفته و میگه بفرمایید من از جیب خودم میدم!!!

و من همین جوری چهارشاخ مونده بودم که یعنی چی اینکارا و... که خانومه هم پول را میگیره و میره و جالب تر از اون عکس العمل آقای پشت سر اون خانومه که با حالت حق به جانبی به صندوق دار میگه خانوم به فرهنگی جماعت جنس نفروشید این خانم فرهنگی بود!!!!!

و حالا شما قیافه من را در حالی که فیش خرید دستمه و می خوام درباره ۸۰ تومنم سوال کنم را تصور کنید.. واقعا دهانم باز مونده بود از این همه عکس العمل های  عجیب غریب صندوق دار و بعد هم فرمایشات اون آقاهه...با این حال چون زندگی با هلندی ها به من یاد داده از ۱ سنت هم بی جهت نگذرم به خانومه درباره ۸۰ تومنم گفتم که دوباره با قیافه مستاصلی به من گفت ببخشید نداشتم بقیه پولتون را بدهم!! و وقتی دید من اعتراض دارم که حتی به من این مسئله را نگفته و واسه خودش حساب کتاب کرده دوباره کیف پول کذایی اش را بیرون آورد و یک ۱۰۰ تومانی از توش در آورد به من بده! که بهش گفتم آخه عزیز من این چه کاریه شما مگه چقدر حقوق میگیری که این کار ها را می کنی و تازه اصلا به شما ربطی نداره این وظیفه فروشگاه و مدیریتشه که پول خورد به اندازه در اختیار شما بگذاره که گفت نمی کنند و..خلاصه من هم سراغ مدیر اونجا را گرفتم و دیگه دردسرتون ندم رفتم پیش اون و اعتراض و حانم مدیر هم قول دادند که دیگه این مسائل پیش نیاد و من هم قولش را باور نکردم و به خونه برگشتیم. 

یک بار هم تو فروشگاه ارتش خیابان شریعتی وقتی خواستم با کارت اعتباری مبلغ اجناسم را بپردازم دیدم دستگاهش اونور صندوق و پیش خود خانوم صندوق داره که کارتم را گرفت و به دستگاه کشید و بعد جلو همه ملت میگه شماره رمزتون؟  من هم گفتم شماره رمزم را همین جوری بگم؟ که قیافه اش را کج و کوله کرد که می تونید بیایید این پشت و خودتون وارد کنید که من همین کار را کردم و اون خانم دوباره با قیافه عاقل اندر سفیه! به من نگاه کرده و میگه شماره رمز خالی بدون کارت که به درد کسی نمی خوره!!!!

گفتم خانوم عزیز پس چرا اسمش شماره رمزه؟ بعدم شاید یکی اینجا دزد باشه بیرون کیف من را بزنه..

خلاصه کنم که به باور من تکنولوژی خیلی سریع به ایران می رسه ولی فرهنگ استفاده اش متاسفانه خیر. 

و اما سفر های داخلی ما..

دو سه هفته بعد از اینکه ما به ایران رفتیم فریدون هم که مرخصی بیست روزه ای داشت به ما پیوست و تصمیم گرفتیم این بیست روز را زیاد تو خونه نباشیم و به مسافرت  و گردش بگذرونیم.

برای شروع شمال ایران را انتخاب کردیم و تصمیم گرفتیم روز سه شنبه بریم و پنج شنبه برگردیم تا به هیچ ترافیکی بر نخوریم اما خوب انگاری همه فکر ما رو کرده بودند و جاده بسیار بسیار شلوغ و پر ترافیک بود و اگر منظره های دبش جاده زیبای چالوس نبود من یکی که از همون جا دلم می خواست دور بزنم و برگردم تهرون. 

gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden gratis afbeeldingen en plaatjes uploaden

چیزی که تو ترافیک جاده خیلی خودنمایی می کرد سیل ماشین هایی بود که سیرنشین هایش دست هاشون به علامت وی از ماشین بیرون بود بعضی ها برگ درخت بعضی ها شیشه نوشابه سبز و خلاصه هر کسی به نوعی در حال انقلاب سبز مخملی! بود و ما هم تو این میون اون آخرا جو گیر شدیم و چون نیکی خیلی از این موضوع خوشش اومده بود و هیجان زده می شد شروع کردیم دست تکون دادن متقابل و علامت وی نشون دادن و با آهنگ جیگیلی ترکوندن! 

ما ۱۱ صبح راه افتاده بودیم و ۸ شب به چالوس رسیدیم!

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط نرگس
روزای اول همه اش به یللی تللی گذشت و من از اینکه آرمین و نیکی غرق محبت و توجه اطرافیان بودند لذت می بردم و از همه بهتر اینکه خیلی زیاد برای خودم وقت داشتم چون آرمین چندین و چند مامان و بابا و زن بابا! و...پیدا کرده بود که دائم بغل اش می کردند.

چیزی که خیلی ازش وحشت داشتم مریض شدن بچه ها با وجود هوای بسیار گرم اواخر تیر ماه بود که برای نیکی متاسفانه دو بار اتفاق افتاد و برای آرمین خوشبختانه اصلا.

مشکل نیکی هر دوبار بعد از اینکه به پارک آب و آتش رفته بود اتفاق افتاد که من بعدا توی یکی از روزنامه ها خوندم آبی که برای اونجا استفاده میشه آب فاضلابه و بعضی ها حتی ناراحتی های پوستی و چشمی پیدا کردند..حالا تا چه حد صحت داشته باشه نمی دونم. ولی نکته جالب در مورد این پارک این بود که شبی که من با خانواده خواهرم به اونجا رفتیم نیکی با خواهر زاده ام رفتند یه دوری بزنند و ما نشستیم یه گوشه ای و من داشتم از دور به بازی بچه ها با فواره های آب نگاه می کردم یک کمی دورتر هم یک استخر کوچیک بود که توش کلی بچه با کفش و لباس در حال وول خوردن بود و من به خواهرم گفتم ببین بیچاره بچه های مردم امکان استخر رفتن ندارند مجبورند تو این آب های کثیف تفریح کنند!! بعد هم پا شدیم که بریم هوا خوری و قدم زدن و داشتیم از کنار همون استخر رد می شدیم که دیدم نیکی هم رفته اون وسط و چند تا دوست هم پیدا کرده و مشغول آب پاشیدن به هم دیگه هستند اینجا بود که دیگه هیچ کدوم نتونستیم جلو خنده مون را بگیریم و البته خجالت من که بچه ام با این همه امکانات اینجا بازم تو اون آب های کثیف حال می کرد!

یک روز هم تصمیم گرفتم طبق عادت همیشگی برم بازار و مامان و خواهر بزرگم را هم دنبال خودم کشوندم..اگه فکر می کنید قصد خرید داشتم خیر اشتباه می کنید فقط دلم می خواست یه دوری اونورا به اون حال و هوای سنتی اش زده باشم و صد البته یه سری هم به چلوکبابی های خوشمزه اش بزنم. اون روز ما با مترو به بازار رفتیم که خیلی هم راحت و سریع به مقصد رسیدیم و از گرمای آزاردهنده بیرون هم در امان بودیم. وقتی از پله های مترو بالا اومدیم منظره دیگه ای از سبزه میدون و خیابون جلو بازار دیدم همه جا تبدیل به پیاده رو شده بود و هیچ ماشین و موتوری نبود که با سرو صدا و آلودگی خلقت را تنگ بکنه چند تا درشکه هم با سرعت ماورا صوت! هی می رفتند و می اومدند و من نفهمیدم این همه سرعت برای یک درشکه تفریحی چه معنی می تونه داشته باشه..در مجموع خیلی اون منطقه خوب شده با خیابون های سنگ فرش و نیمکت هایی که در سرتاسر خیابون گذاشته بودند یاد مرکز شهر های همین جا افتادم و چقدر خوبه که جاهای دیگه تهران و مناطق مرکزی و یا تاریخی را اینجوری کنند مثل خیابان باغ سپهسالار که اونجا هم خیلی خوب شده و واقعا دست باعث و بانی اش درد نکنه.

                   

خلاصه ما وارد بازار شدیم و هی واسه خودمون چرخیدیم و من هی گفتم وای چه گرون اونجا ارزون تره و...تو یه مغازه مامان در حال خرید یک سینی بود که من بازم گفتم نه خیلی گرونه اصلا نمی ارزه که فروشنده هم گفت حالا که خودت هیچی خرید نمیکنی(چیزی تو دستم نبود) بذار لااقل مادرت بخره و ما هم اول صبحی یه دشتی بکنیم خلاصه و با چک و چون یه مبلغ کمی تخفیف داد. اومدیم جلوتر و من چشمم به انواع و اقسام سبدهای آبکش استیل افتاد و هی قیمت کردم و نخریدم!! چون مثلا با ایکیا مقایسه می کردم و می گفتم چه کاریه بارکشی کنم ببرم ولی آخر عاقبت تسلیم شدم و یک دونه اش را خریدم! از خریدهای دیگه هم یک عدد جا میوه ای استیل بود که اونم برای تو آشپزخونه و روی کابینت می خواستم و همین طور یک قابلمه چدنی که دیگه وقتی دیدم مامانم کلی خرید کرده زشت بود من فقط بخوام برم چلوکباب بخورم!!بعد از نوش جان کردن کباب و ته چین بسیار خوشمزه مسلم و ریختن حدااقل ۱۵۰۰ کالری بی زبون درون خندق بلا بار دیگه با مترو راهی خونه شدیم..آها یادم افتاد دو تا شلوار تو خونه ای نخی که به نظرم خیلی خنک می اومد هم هرکدوم به قیمت ۴ هزار تومان خریدم و از خریدم هم کلی ذوق می کردم ولی وقتی تو خونه پوشیدمش به محض یک بار نشستن جر خورد و قابل دوختن هم نبود و معلوم شد از همین جنس های چینی در پیته که تو بازار ایران فراوونه و واسه همین من توصیه می کنم جنس ایرانی بخرید هرچند قیمتش بالاتره ولی هم جنسش از بعضی از این چینی ها بهتره و هم کمکی ست به تولید و کارگر ایرانی.

از قیمت های بالا گفتم یاد قیمت خواربار و مواد غذایی ضروری برای خانواده ها افتادم تو قسمت های مرکزی شهر که قیمت ها به هر حال باید نسبتا خوب باشه من به سهم خودم هیچ میوه ارزونی به غیر از هندوانه و خربزه که فصلش بود ندیدم و با کمال تاسف قیمت ها حتی در میدان های میوه و تره بار از قیمت های اروپا هم بالاتر بود مثلا یک کیلو شلیل ریز و لک دار تو میدون تره بار ۱۷۰۰ تومان بدون اینکه حق سوا کردن داشته باشی و تو مغازه کیلو ۲۵۰۰ و می تونستی سوا کنی. خرید از سوپر مارکت ها ی زنجیره ای هم بیشتر از اینکه به نفعت باشه به ضررت بود و  بعضی قیمت هاش از بیرون خیلی گرون تر بود. یک بسته پمپرز از ۱۴۰۰۰ تومان  تا ۱۸۰۰۰ تومان قیمت داشت در صورتی که من همین چند روز پیش اینجا چهار بسته پمپرز به قیمت ۲۵ یورو خریدم و یا گوشت چرخ کرده عالی بدون چربی و آشغال که خودم گوشتش را انتخاب کردم کیلویی ۶ یورو. واقعا موندم چطور بعضی خانواده ها باید با این وضع شکم خودشون و بچه هاشون را سیر کنند تا سوء تغذیه نگیرند و به نظرم اوضاع تغذیه ای عموم مردم چندان جالب نبود تو بقالی ها و سوپری ها جنسی که بیشتر از همه خودنمایی می کرد و قفسه ها را اشغال کرده بود انواع نوشابه و چیپس و پفک بود..از طرفی بیشتر مردم هنوز به همون وضع سابق نان سفید مصرف می کنند که هیچ خاصیتی نداره.. 

ادامه دارد.... 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط نرگس
درباره وبلاگ
ما یک خانواده 4 نفره ایم و من در این وبلاگ از تجربه های روزانه و شخصی ام از دید یک مادر و یک زن می نویسم.
آرشيو مطالب
خواندنی ها




Blog Skin